ساعت از نیمه شب گذشته. دوش گرفته ام. به دستهایم کرم مالیده ام. منتظرم لباسشویی کارش را به اتمام برساند و به صدای زندگی شبانه گوش میدهم. همسایه طبقه بالا اعتیاد به تماشای تلویزیون  دارد. یاد خانه دلگیر مادرشوهرم و اشیاء مبهوت آن می افتم. سالهاست شب ها پای تلویزیون می نشیند و در حالیکه چشمهایش را بسته، بیدارست و هذیانهایش را ورز می دهد. تقریبا هر ده ثانیه یک ماشین از خیابان زیر پنجره عبور می کند. حتما از میهمانی برمی گردند. فلاسفه معتقدند انسان بالطبع موجودی اجتماعیست. زیر این جمله خط بکشید... رنگ لباسهایشان عوض شده. از امسال سرمه ای می پوشند. دستهایشان از پوست گردو و انار رنگ گرفته. با کفشهای نامرغوب ارزان و خنده های رام نشدنی.