خانه روشنی است. اینجا بهتر جا می شوم. اگرچه همه من با من نیامده است. بخشی در آن خانه تاریک جا مانده. با تمام تلاشی که می کنم اما هنوز هیچ چیز سر جای خودش نیست. نه زمان، نه اشیا، نه عادات. آدمهای این ساختمان سایه ندارند. رد پا هم. عطر سیر و زردچوبه هیچوقت، حتی ظهر که از مدرسه برمی گردم، وادار به تنفس عمیقم نکرده. اینها البته بد نیست. این همسایه ها سهم بیشتری از زمان را برای خودشان برداشته اند،هر کس زیر سایه خودش می نشیند. احتمالا تنها از رخت آویز ورودی آپارتمان ما چادر نخی گلدار آویخته. صبح ها از پنجره آشپزخانه با درخت چنار دست میدهم. تراس پهن آفتابگیرش می تواند از من کدبانویی بسازد. خانم سین گهگاه تماسی می گیرد. می گوید وقتی در آن خانه تاریک باز می شود چشمهایش را می بندد تا جای خالی ام را نبیند! و من هرچه خودم را پهن می کنم در این محدوده کسی از جنس او نمی یابم. کسی که بوی گلپر بدهد.

روح وحشی بلوغ ،هرزگاه سیلی آبداری در گوش دخترک می خواباند. تهدید می کند. قهر می کند. دخترم بهترین مثال برای بحران نوجوانیست. مادرم به این حال می گوید "جنِّ خو"، می گوید هر وقت پیش آمد صبر کن کنار برود. جنّ خو کنار که رفت پشیمان برمی گردد و اعتراف می کند که نمیدونم چرا اینجوری میشم مامان!دست خودم نیست.حتی وقتی درس می خونم تمرکز ندارم. برایش توضیح میدهم که عادیست و خیلی خوبست که همینطور باشد. که زیاد چت کند،کم حمام برود، رفقایش بزرگ شوند، لباسهایش کوچک. همه زندگی بشود دماغ. کم کم همه چیز برمی گردد سر جای خودش و من لذت میبرم ازین دیوانه بازی های تو.

همخانه هنوز مطمئن نیست تصمیمش درست بوده یا نه. زیاد به اقساطش فکر می کند. به مقدار مصرف بنزین در ماه. به اینکه همه چیز را از همه کس مخفی نگهدارد. کسی که لامپ توالت را روشن گذاشته شناسایی کند. همیشه حاضر باشد برای پاسخ دادن به برخی سوالات. به تناسب تقویم و پیراهن مشکی ، به مدیرعامل و ریش و میزان بارندگی. دیشب برایم کفش خرید. وقتی پوشیدم گفت خوبه، بت میاد... من که نفهمیدم کفش چطور به آدم می آید اما حدس زدم خواسته چیز خوبی گفته باشد.