چقدر ننوشتم! مدتیست پریشانی باعث ننوشتن شده و ننوشتن باعث پریشانی. سابقه دارد. و دلایل کافی. چیز تازه ای نیست و من دچار سندرم خاصی نشده ام. اینجا دور و برم آدمهای پریشان زیادند. آدمهایی که دلیل خوشبختی شان صرف شام پنج شنبه شب در رستوران رازقی است. یا جور شدن وامشان. یا بالاخره یک سرویس مطمئن برای مدرسه دخترشان پیدا کرده اند. اینکه بعد از بارندگی، دم پارکینگشان آب جمع نمی شود. آدمهایی که باهاشان حرفم نمی آید. حرفها در من انباشته شده،می لولند و با ناخودآگاه دورترین سالهایم دستشان در یک کاسه است. شبها خودم را مرور می کنم تا مبادا یادم برودم!

دنبال یک مشاور واقعی می گردم. خودم حس می کنم نیاز به دارو دارم،به دلیل فراموشی های آزاردهنده آبروبر. یک متخصص مغز و اعصاب خوب سراغ دارم. باید تعدادی شماره های تلفن را از لیست موبایلم حذف کنم. بعضی لباس ها را در جعبه ای بگذارم و رها شوم از خاطرات دور و کهنه. من جایی مثل دالان تاریک حمام خزینه ایستاده ام و انعکاس صداهای زنانه را می شنوم. صدای خانم گاف که دختر بیمارش بی پرستار مانده. پرستار به تازگی وقتی کسی خانه نبود رفته به اتاق خواب و عکس مادر خانم گاف را در لباس تالشی دیده و فهمیده او شیعه نیست.پرستار از کودکی شنیده سنی ها دم دارند... صدای خواهر حدیثه را می شنوم:حدیثه فرار کرده. صدای مادرم:دلم برای دخترهام تنگ شده.

این روزها برنامه هر روز را یادداشت می کنم و می چسبانم به آینه اتاق. چه صادق است آینه در نمایاندن روزهای مختصرم.