لبریز انار و هندوانه ام٬ کامم تلخست اما از رفتنت.. پائیز!
خوشی های فرِّار
خوشبختم بي شك. ساده ميشود فهميد!... دخترم از ديكته نمره ي بيست گرفته است و تماشاي ماه شب چهاردهم شادش مي کند هنوز. نرگسها در تراس گل دادهاند. سهراب يك دامن شعر گل زده ي توري برايم گذاشته، حرفهايش شيرين است ، آن انار شيرين بوده لابد، بافتنيام زود بالا مي رود. به ميهماني دعوت شده ام. ميهماني آدمهاي آشفته، موهاي آشفته، با رقصهاي پرتمناشان!... در راه پله پيرمردي را ديدم، آرام با سه پا بالا مي آمد٬ وقتي به آخرين طبقه رسيدم او روي جاكفشي طبقهي اول اتراق كرده بود. پاكت ميوه را فرود آوردم، سيب سرخي غلطيد به بيرون، مثل دويدن بچه ها از حیاط مدرسه به خيابان، وقتي زنگ خانه نواخته مي شود. زن ميانسالي را ديدم كه شير مي خريد نه براي دخترش تا از رياضي هم بيست بگيرد، براي ماليدن به پوست صورتش. در شيشه ي رفلكس فروشگاه هردومان ايستاده بوديم، گفت: چه قدر جواني تو! دنبال تخته گشت، همه جا پر بود از شكلات، كيك، حلوا شكري،...
نوجوانی زودرس
:مامان، من اضطراب دارم. اين جا رو شبيه كنسرت درست كن من يه كم بزنم.
صندلي ها را از آشپزخانه مي كشيم توي هال. عروسك ها را يكسر بغل مي زنيم و تك تك مي نشانيمشان. خرسي، زري، آمنه، شوشوملندون، خرگوشك، كتي و قوري، سباستين، سامانتا به اتفاق خانواده ي محترم.
: خب، حضار گرامي، هنرمند بعدي خانم ميچكا هستند از آموزشگاه بالاي ذرت مكزيكي فروشي.
مي خندد: مامان مسخره بازي درنيار. جدي باش.
: خب، هنرمند بعدي خانم ميچكا، قطعه ي كنسرتو ويلون مندلسون را اجرا مي كنن. به افتخارشون...كف كف كف...
صدا آرام از حلق: ميچكا، هي، پاتو درست بذار. انگشت كنار شيطونك. ضرب بگير، يك وَ دو وَ ... همه ي آرشه، همه ي آرشه، ماشالله... براوو...
قطعه را با كمي نويز تمام مي كند و آخرين نت را افتضاح مي زند.
: آرشه رو پايين بيار، تعظيم كن.
:چرا؟ من به هيشكي تعظيم نمي كنم!
: يعني چي؟ اين رفتار نوازندگيه. نديدي منوهين تعظيم مي كرد؟ هم اولش هم آخرش بايد تعظيم كني.
:كه چي بشه؟
: كه يعني آدم فروتني هستي.
: فروتن يعني تو تنم فرو برم؟
: يعني تواضع نشون بدي.
: تواضععع! با چه «ز» اي نوشته ميشه؟
:ضاد
:اِه، دور سبزه ميدون، كنار اون سينما كه پايينش عكس مهدي سلوكي مي فروشه، يه مغازه داره بالاش نوشته «خشكبار تواضع».
: مهدي سلوكي كيه؟
: هيچي، يه پسره زشته با موهاي مسخره مثل جوجه تيغي( دماغ و دهنش را كج و چشمش را لوچ مي كند) ، انقده بدم مياد ازش ( عق مي زند ). شكيبا ميگه واي من عاشقشم، تازه آويشن يه دونه پوستر گنده شو چسبونده توي در كمد اتاقش. نديدي اون شب؟
: خب، پس چي شد؟ تعظيم و ضرب پاتو تا آخر حفظ كن....... در ذهنم مي گردم. يه محسن افشاني داشتيم يه سياوش خيري يه دي كاپريو. اين مهدی سلوکی كجا بود؟
خوابگردی
يك روز لابد بيدار خواهم شد، بي دغدغه ي جوشيدن چاي و خالي بودن ظرف پنير. آن روز كرم ترك پا از ليست خريد خانه ام خط خواهد خورد و ليست خريد از زندگي ترك خورده ام حذف خواهد شد و من در آينه، بي تعارف به چشم هاي شماتت بارم خيره خواهم شد و نخواهم ترسيد از زن ژوليده اي كه در انتهاي مردمك ها خانه دارد. و نخواهم گفت: "خواستم"، " مي خواستم"، "مي خواهم".
اما تا آن وقت!... تا آن وقت مراقبم لبو ته نگيرد. دخترك قرص هاي آهنش را شب به شب بخورد. كوپن روغن باطل نشود. رختخواب كپك نزند. هر روز به آقا داوود و زنش و دخترش سلام كنم تا برايم شير يارانه اي نگهدارد. زير املاي كلاسي بنويسم « ملاحظه شد، متشكرم، امضاء.. مادر». كفش هاي بدقواره مان را تا كسي نديده فرز از دم در بردارم. موهاي نقره ايم را با ايگوراي چهار رنگ كنم. پولم را براي كتاب و كاغذپاره هدر بدهم. قالب هاي ريز و درشت كيك و ژله جمع كنم. جايي كلمه ي وبلاگ از دهانم نپرد. هر روز زنگ بزنم به مادرم و بپرسم خانم «ن» تمام كرد؟ طفلك!. والد/ بالغ/ كودك... يك خياط خوب پيدا كنم. تاريخ تولد بچه هاي دوستانم را حفظ شوم. مهم تر از همه، از يكي بپرسم چرا خيارشورهايم كپك مي زند؟!
تقدیم به زهرا نوری و گرده های دارچین معلق در صدایش
صبح يك روز مه آلود آذرماه. مثل هميشه چاله هاي كوچه پر آبست و جا به جا خلط بيني و دهان چسبيده به زمين و تيرهاي برق. بچه هاي كودكستان ته كوچه، تك و توك دست توي دست مادر، كوله پشتي به دوش و در حاليكه هنوز سيرخواب نشده اند كشانده مي شوند. آقا داوود با همان چهره ي عبوس انكر هميشگي اش دبه هاي زيتون و خيارشور را از مغازه بيرون مي كشد. سپور پشت به من، مشغول جارو كشيدن پاي ديواري پوشيده از شاخه هاي خزنده است. از روبرو زني مي آيد. سپور با صدايي ضعيف بهش مي گويد: جون!... زن محل نمي كند، انگار نشنيده. سپور جارو مي كشد و مي گذرم از روي برگ هاي خشك و متعجبم كه حتي يك رفتگر پير هم مي تواند آنقدر اعتماد به نفس يا جرات يا آزادي داشته باشد كه به زني موجّه، متلك بگويد. اگر اين خشونت نيست پس چيست؟... سعي مي كنم از مغزم پرتش كنم بيرون.
سبزي فروش مثل هميشه نرسيده به ميدان ، كنار نانوايي بربري ايستاده...:دو كيلو قرمه اي بكش... يك كيلو ترش تره يك كيلو خوردن... دوخال نعنا هم بذار.. ... نعنا تو قرمه سبزي؟ براي همين است كه قرمه سبزي در هر خانه اي عطرش فرق دارد با بقيه خانه ها. نگاهي به محتويات كيف مي اندازم. دفترچه بانك را برداشتم؟ برداشتم. موبايل؟ برداشتم. دسته كليد؟ واي دسته كليد را روي در جا گذاشتم! توي كيفم را هم مي زنم، جرينگ، جرينگ. هاه!... عكاسي خلوتست و پرتره هاي تازه اي از بچه ها و مردها روي ديوارهاي داخل و ويترين دو طرفه چسبانده اند. باز يادم مي آيد چند سالست مي خواهيم سه نفري بياييم يك عكس خوشبخت خانوادگي بندازيم. پير شديم ديگر! آخر هم يك عكس ننداختيم كه بچسبد به صفحه ي اول آلبوم نوه هايمان.... اينجه ره هارش! پيرزن پارسالي باز پيداش شد. باز نزديك شب يلداست و او با دسته هاي بالنگ بو و اناريجه و قارچ هاي جنگلي و كنوس، كنار در بانك چمباتمه زده است. كنوس ها كالند. تهشان سبزست و بي شك تا بخواهند بپزند ترش مي شوند. كنوسي هم كه ترش بشود به قول خانم احمدي "سگ بو نمي كشد"... كوري؟ ببين دستهاش پر از خراش است. معلومست خودش چيده. فکر می کنی اگر نیازمند نبود مرض داشت توی این هوا و روی این بلوک سرد سیمانی که خر اسهال می شود بنشیند کال کنوس بفروشد؟ يك كيلو مي خرم تا وجدانم خفه شود. پول را مي چپاند توي جوراب مشكي ساق بلندش... زود رسيدم به بانك. هنوز خلوتست... شماره ي .. صد و.. بيست و.. يك .. به باجه ي.. چهار.. دفترچه ام را تحويل مي دهم: لطفا چك كنين حواله رسيده يا نه.
چرق چرق كليدهاي كيبورد: ... تومن. برداشت مي كنيد؟
: بله؟ نه!! چند لحظه اجازه بدين. ببخشيد.
بي خودي توي كيفم را به هم مي ريزم و دنبال چيزي مي گردم. روي پاهام بند نيستم. لبخندم را به زحمت محو مي كنم...: بريزيد به حساب .
دفترچه را مي گيرم واز بانك خارج مي شوم و سرخوشانه در امتداد پياده رو راه مي افتم. خنده ام به هيچ وجهي قابل كنترل نيست. پس گوشه ي چادر را مي كشم رو دهان و بخار از دو گوشه ي درز چادر بيرون مي زند. مثل قطار، هو هو... چي چي... قدم هايم شتاب برمي دارند. اين اولين و شايد آخرين حق التحرير منست. به طرز حقارت آميزي كم است و البته در قبال نوشته ي آبكي كه فرستاده بودم منصفانه. اما مگر مهم است؟ نه! معلومست كه نه. مهم اين بود كه توانستم ، همين. چيزي در درونم بود كه قيمت داشت. مي خواهم به كسي بگويم، كي؟ اينجا خيابانست و من نيم ساعتست دارم راه مي روم و مي خندم و بالاي سكوي ذهنم ايستاده ام و مدام يك نفر دست چپم را بالا مي برد! حالا ديگر رسيده ام اول خيابان بيستون. كاش توي خانه بودم و دفترچه و مداد دم دستم بود. تاكسي...
اسم= سامانتا
فاميل= سارگلان
ماشين= سامكس
اشيا= ساك
حيوان= سگ
كشور= سگمانيا
خوراكي= سانديس
شهر= سوريه















ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك