تقدیم به زهرا نوری و گرده های دارچین معلق در صدایش
صبح يك روز مه آلود آذرماه. مثل هميشه چاله هاي كوچه پر آبست و جا به جا خلط بيني و دهان چسبيده به زمين و تيرهاي برق. بچه هاي كودكستان ته كوچه، تك و توك دست توي دست مادر، كوله پشتي به دوش و در حاليكه هنوز سيرخواب نشده اند كشانده مي شوند. آقا داوود با همان چهره ي عبوس انكر هميشگي اش دبه هاي زيتون و خيارشور را از مغازه بيرون مي كشد. سپور پشت به من، مشغول جارو كشيدن پاي ديواري پوشيده از شاخه هاي خزنده است. از روبرو زني مي آيد. سپور با صدايي ضعيف بهش مي گويد: جون!... زن محل نمي كند، انگار نشنيده. سپور جارو مي كشد و مي گذرم از روي برگ هاي خشك و متعجبم كه حتي يك رفتگر پير هم مي تواند آنقدر اعتماد به نفس يا جرات يا آزادي داشته باشد كه به زني موجّه، متلك بگويد. اگر اين خشونت نيست پس چيست؟... سعي مي كنم از مغزم پرتش كنم بيرون.
سبزي فروش مثل هميشه نرسيده به ميدان ، كنار نانوايي بربري ايستاده...:دو كيلو قرمه اي بكش... يك كيلو ترش تره يك كيلو خوردن... دوخال نعنا هم بذار.. ... نعنا تو قرمه سبزي؟ براي همين است كه قرمه سبزي در هر خانه اي عطرش فرق دارد با بقيه خانه ها. نگاهي به محتويات كيف مي اندازم. دفترچه بانك را برداشتم؟ برداشتم. موبايل؟ برداشتم. دسته كليد؟ واي دسته كليد را روي در جا گذاشتم! توي كيفم را هم مي زنم، جرينگ، جرينگ. هاه!... عكاسي خلوتست و پرتره هاي تازه اي از بچه ها و مردها روي ديوارهاي داخل و ويترين دو طرفه چسبانده اند. باز يادم مي آيد چند سالست مي خواهيم سه نفري بياييم يك عكس خوشبخت خانوادگي بندازيم. پير شديم ديگر! آخر هم يك عكس ننداختيم كه بچسبد به صفحه ي اول آلبوم نوه هايمان.... اينجه ره هارش! پيرزن پارسالي باز پيداش شد. باز نزديك شب يلداست و او با دسته هاي بالنگ بو و اناريجه و قارچ هاي جنگلي و كنوس، كنار در بانك چمباتمه زده است. كنوس ها كالند. تهشان سبزست و بي شك تا بخواهند بپزند ترش مي شوند. كنوسي هم كه ترش بشود به قول خانم احمدي "سگ بو نمي كشد"... كوري؟ ببين دستهاش پر از خراش است. معلومست خودش چيده. فکر می کنی اگر نیازمند نبود مرض داشت توی این هوا و روی این بلوک سرد سیمانی که خر اسهال می شود بنشیند کال کنوس بفروشد؟ يك كيلو مي خرم تا وجدانم خفه شود. پول را مي چپاند توي جوراب مشكي ساق بلندش... زود رسيدم به بانك. هنوز خلوتست... شماره ي .. صد و.. بيست و.. يك .. به باجه ي.. چهار.. دفترچه ام را تحويل مي دهم: لطفا چك كنين حواله رسيده يا نه.
چرق چرق كليدهاي كيبورد: ... تومن. برداشت مي كنيد؟
: بله؟ نه!! چند لحظه اجازه بدين. ببخشيد.
بي خودي توي كيفم را به هم مي ريزم و دنبال چيزي مي گردم. روي پاهام بند نيستم. لبخندم را به زحمت محو مي كنم...: بريزيد به حساب .
دفترچه را مي گيرم واز بانك خارج مي شوم و سرخوشانه در امتداد پياده رو راه مي افتم. خنده ام به هيچ وجهي قابل كنترل نيست. پس گوشه ي چادر را مي كشم رو دهان و بخار از دو گوشه ي درز چادر بيرون مي زند. مثل قطار، هو هو... چي چي... قدم هايم شتاب برمي دارند. اين اولين و شايد آخرين حق التحرير منست. به طرز حقارت آميزي كم است و البته در قبال نوشته ي آبكي كه فرستاده بودم منصفانه. اما مگر مهم است؟ نه! معلومست كه نه. مهم اين بود كه توانستم ، همين. چيزي در درونم بود كه قيمت داشت. مي خواهم به كسي بگويم، كي؟ اينجا خيابانست و من نيم ساعتست دارم راه مي روم و مي خندم و بالاي سكوي ذهنم ايستاده ام و مدام يك نفر دست چپم را بالا مي برد! حالا ديگر رسيده ام اول خيابان بيستون. كاش توي خانه بودم و دفترچه و مداد دم دستم بود. تاكسي...
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك