خوابگردی
يك روز لابد بيدار خواهم شد، بي دغدغه ي جوشيدن چاي و خالي بودن ظرف پنير. آن روز كرم ترك پا از ليست خريد خانه ام خط خواهد خورد و ليست خريد از زندگي ترك خورده ام حذف خواهد شد و من در آينه، بي تعارف به چشم هاي شماتت بارم خيره خواهم شد و نخواهم ترسيد از زن ژوليده اي كه در انتهاي مردمك ها خانه دارد. و نخواهم گفت: "خواستم"، " مي خواستم"، "مي خواهم".
اما تا آن وقت!... تا آن وقت مراقبم لبو ته نگيرد. دخترك قرص هاي آهنش را شب به شب بخورد. كوپن روغن باطل نشود. رختخواب كپك نزند. هر روز به آقا داوود و زنش و دخترش سلام كنم تا برايم شير يارانه اي نگهدارد. زير املاي كلاسي بنويسم « ملاحظه شد، متشكرم، امضاء.. مادر». كفش هاي بدقواره مان را تا كسي نديده فرز از دم در بردارم. موهاي نقره ايم را با ايگوراي چهار رنگ كنم. پولم را براي كتاب و كاغذپاره هدر بدهم. قالب هاي ريز و درشت كيك و ژله جمع كنم. جايي كلمه ي وبلاگ از دهانم نپرد. هر روز زنگ بزنم به مادرم و بپرسم خانم «ن» تمام كرد؟ طفلك!. والد/ بالغ/ كودك... يك خياط خوب پيدا كنم. تاريخ تولد بچه هاي دوستانم را حفظ شوم. مهم تر از همه، از يكي بپرسم چرا خيارشورهايم كپك مي زند؟!
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك