خوشی های فرِّار
خوشبختم بي شك. ساده ميشود فهميد!... دخترم از ديكته نمره ي بيست گرفته است و تماشاي ماه شب چهاردهم شادش مي کند هنوز. نرگسها در تراس گل دادهاند. سهراب يك دامن شعر گل زده ي توري برايم گذاشته، حرفهايش شيرين است ، آن انار شيرين بوده لابد، بافتنيام زود بالا مي رود. به ميهماني دعوت شده ام. ميهماني آدمهاي آشفته، موهاي آشفته، با رقصهاي پرتمناشان!... در راه پله پيرمردي را ديدم، آرام با سه پا بالا مي آمد٬ وقتي به آخرين طبقه رسيدم او روي جاكفشي طبقهي اول اتراق كرده بود. پاكت ميوه را فرود آوردم، سيب سرخي غلطيد به بيرون، مثل دويدن بچه ها از حیاط مدرسه به خيابان، وقتي زنگ خانه نواخته مي شود. زن ميانسالي را ديدم كه شير مي خريد نه براي دخترش تا از رياضي هم بيست بگيرد، براي ماليدن به پوست صورتش. در شيشه ي رفلكس فروشگاه هردومان ايستاده بوديم، گفت: چه قدر جواني تو! دنبال تخته گشت، همه جا پر بود از شكلات، كيك، حلوا شكري،...
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك