یک آشپزی آرام

اين روزها آن قدر صدا توي سرم مي شنوم كه گوش هايم پر است. گاهي ازين اشباح كه درونم خانه دارند لذت مي برم. وقتي شير و شكر و نشاسته را مي ريزم توي قابلمه و پاي اجاق با كچه* مشغول هم زدن مي شوم، به حرف مي آيند. بعضي شان بچه اند بعضي پير بعضي زن بعضي دوست داشتني بعضي رنج آور. بعضي سمج، چاپلوس، شيك پوش، ماه. بعضي احمق، ترسو، بي ادب، بي حيا!

مي خواهم كچه را بگذارم كنار و زود مداد بردارم و بنويسم شان اما نمي توانم، نشاسته ام مي برّد... پس مي ايستم و گوش مي دهم و هم مي زنم، آرام و منظم،... براي هر ذره اي و رنگي و صدايي هزار قصه در جيبشان دارند. امروز پياز سوخته اي كه گوشه ي اجاق لاي درز گير كرده بود ، شد شكل خانم دال. خانم دال شد شكل داش رمضونش. داش رمضون گفت وقتي مُردم سر راه امامزاده قاسم چالم كنيد تا دخترها از روي دلم رد بشوند آخر من جوانمرگ شدم... نه اين آخرش را خاله عزت گفت: رفتيم از آشيخ شعبون براش دعا گرفتيم. اجنه گفتند تاس را بگير برقصيم، آشخ شبون گفت ما تاس به سر مي رقصيم! خاله خورشيد بهتر تعريف مي كرد، حيف كه سواد نداشت. چهار سال مدرسه رفت فقط ياد گرفت بخواند:آفتاب و سايه. حيف كه اون وقتا دوربين نبود فيلمش را بگيريم. مهرداد گفت امشب عمرمختار داره. ببين آهنگ محمد رسول الله اينجوريه:دن دن در رن دن دن دن در رن... : با سر برو تو اَن!... كي بود؟ كي گفت؟... بادمجونو برگردون نسوزه... از برت دامن كشان رفتم اي نامهربان... اينا تو كتابت نوشته؟ يارم يارم دَرسته؟ چرا درستو نمي خوني؟ بدت مياد بري بشيني پشت ميز يك عمر حقوق مفت از دولت بگيري بخوري؟ خر قابل كنگر، شال** قابل پوست ِ كلاه! ... يه چيزي ميخوام بهت بگم، جان بابا قسم بخور به هيچكس نمي گي.سه دفعه قسم بخور!... توي كتاب علوم ما نوشته كه چه جوري حامله مي شن... :عكسم هست؟...

حالا حالا حرف دارند. هي حرف مي زنند، توي حرف هم مي پرند، به محض اينكه كاراملم درست مي شود همه باهم در مي روند. مي گويم برگرديد، تو را به حضرت عباس. مي خواهم بنويسمتان.

 يكهو تنها مي شوم. اين تنهايي شكلم را عوض مي كند. دخترك مي پرسد: ناراحتي؟... مي گويم نه!... پس چرا اينجوري شدي؟ ... چه جوري؟... عضلات اطراف لب و گونه و چشمهايش را شل مي كند. گردنش را مي اندازد روي شانه. خنده ام مي گيرد. مي زنم به بيعاري: گردن كجه گلابي، مال كرجه گلابي، كارامل درست كردم، مي خوري؟

 

*قاشق چوبي

**شغال

 

ساعت چهار عصر دوشنبه

ترم رو به پايان است. فكر كنم چهار يا شش جلسه باقي مانده اما هنوز وقتي وارد كلاس مي شوم انگار موجودي از عصر پارينه سنگي ظهور كرده. مسن ترين زبان آموز كلاس بودن هم عالمي دارد. همه بر خودشان واجب مي دانند مودبانه سلام كنند ، بعدش آنقدر منتظر بمانند كه وقتي به رديف احوالپرسي مي كنم و نوبتشان مي شود ، سر خم نكرده باشند تا يك وقت بي ادبي نكرده باشند. قيافه ها مي شود عين دختر دم بختي كه خواستگار روبرويش نشسته، خاله سوسكه قزقزون!... استادم هم از همين جماعت است، ايبچه بهتر. نيم ساعت دير كردم، تو بگير يك ساعت. نه مي گويد چرا دير كردي؟ نه چرا تمرينات را انجام نمي دهي. هر حرفي هم مي زنم اكسلنت از آب در مي آيد! مخصوصا از آن روز كه شبش مهمان داشتم و از زور شستن و پختن و سابيدن، وسط درس دائم شانه و بازويم را مشت و مال مي دادم  و خميازه مي كشيدم ، شده ام نخودي كلاس.

 

ساعت پنج و سي دقيقه عصر دوشنبه

مدت ها بود از اين همه روسري تي تيش و شال تور و حرير و زري و پري حالم بد مي شد. دلم يك روسري مي خواست كه بزرگ باشد، گلدار، انگار يك تكه از جلگه اي سبز، از آن روسري ها كه زن هاي جيرده  مرداد ماه سر مي كنند و مي روند بجارسر*.... يكي خريدم. زنده شدم.

 

ساعت هشت شب دوشنبه

ميچكا فردا امتحان رياضي دارد. فقط به قدر يادآوري چند سوال برايش گرفتم. كي شش صفحه شد؟ ميچكا غر زد. اهميت ندادم. تهديد هم كردم كه بيشترش مي كنم ها! حالا دارد حل مي كند. ماهي توي تابه جلز ولز مي زند. همخانه در حاليكه اصلاح يك طرف صورتش مانده، تلفني مخ كسي را مي زند تا طرح را بقاپد. چه كلمات و تشريفاتي! آن هم توي دستشويي! ... تلويزيون مي گويد: آخرين روز از جشنواره ي فيلم كوتاه .. دوست داشتم بروم. همين جا توي رشت هم برگزار شد اما يك زن خانه دار بچه دار با روسري گلدار كه بوي ماهي سرخ شده مي دهد را چه به اين حرف ها. تمام نشد دخترم؟

 

ساعت ده شب دوشنبه

«كينو نيمه ديوانه و نيمه خداست» ...مامان اين يعني چي؟... «كينو مرواريد را از خوانا مي گيرد و محكم به صورتش سيلي مي زند»... چرا؟ مگه ديگه دوسش نداره؟.... «تو يك نفر را كشتي، بيا زود ازينجا برويم.الان مي آيند سراغمان.مي فهمي چه مي گويم؟قبل از طلوع آفتاب بايد برويم»... پس بچه شون چي ميشه؟ كويوتيتو. نميرن از تو كلبه برش دارن؟... واي، تو چرا نمي خوابي؟ فردا امتحان رياضي داريا!

 

ساعت هفت و نيم صبح سه شنبه

گوشي آيفون را برميدارم: ميچكا. رفتي؟ كجايي؟.... بله ، اينجام....ماماني، حواستو جمع كن، تفريق ها رو تو چركنويس امتحان كن كه اشتباه نكني. اگه اومد يك مكعب چند  نقطه چين دارد، خوب بخون ببين گفته مكعب مربع يا مكعب مستطيل.يه وقت عوضي ننويسي!... شك دارم گوش كرده باشد.صداي پسر خانم احمدي را مي شنوم که دارد با ميچكا حرف مي زند.درباره ی باشگاه٬ تشک ٬ ضربه فنی. يك ليوان چاي مي ريزم. شيشه پنجره از غلظت بخار ماتست...: ميچكا رفتي؟... نه هستم... مسئله ها بعضي سه قسمتي ان، جمع سه رقمي و چهار رقمي حواست باشه يكان زير يكان، دهگان زير دهگان، صدگان زيـ..... مامان بسه، اينجا مردما ميان ميرن تو هي داري حرف ميزني.خودم بلدم... وقتي تمام شد يك بار خوب كنترل كن، نگو همه درسته.عجله نكن... صداي بوق سرويس.كات!

 

 

  *شاليزار

 آزمايشگاه شلوغ بود. آدم ها همه مريض بودند يا فكر مي كردند مريضند. پيرزني ليوان ادرارش توي دستش بود و صف را كنار مي داد كه بپرسد نمونه اش را به كي بدهد. مرد جواني گفت:مار جان، اويه بنه، اويه، اويه... پيرزن قدم برداشت،چادرش مانده بود زير پاي پشت سري. تعادلش به هم خورد و ادرار كدرش موج برداشت. همه گفتند: آئو... آئو.... به دست هاي پيرزن مي آمد حداقل ادرار ده نفر را در طول سالهاي جواني اش ، بي منت شسته باشد.

رشت امروز يكي ديگر از صبح هاي خيس  پاييزي اش را گذراند. بعد از باران، دور ميدان شهرداري چرخيدن و استشمام بوي چوچاق و خالواش عجب لطفي دارد.

شاید بیخود خوشحال شدم٬ اما شدم. از دیدن این صفحه. فکر کنم دیدن آن همه فیلم اشک آور از تلویزیون ٬در مورد سیاه پوستان باعث این خوشحالیست. اما خب٬ من کمی روانشناسی چهره بلدم. این اولین رئیس جمهور آمریکاست که وقتی می خندد دندانهایش شبیه به گرگ بد گنده نیست.

قرار گذاشته بوديم بعد از اتمام تعميرات خانه و رفتن مهمانها، يك شب پنجشنبه برويم سينما و آواز گنجشك ها را ببينيم تا هر بار كه سبزه ميدان را دور مي زنيم، دخترك سرش را از شيشه بيرون نياورد آن بالا پرده را بخواند: آواز گنجشك ها. و بعد بگويد: اين سينما آواز گنجشك ها داره... ده ثانيه دندان روي جگر بگذارد و بعد  بپرسد:مامان كي مي ريم آواز گنجشك ها ببينيم؟ شكيبا گفت آواز گنجشك ها خيلي قشنگه... آواز گنجشك ها. آواز گنجشك ها...

همخانه از سينما خوشش نمي آيد به چند دليل. مي شود با يك پونصد تومني سي دي اش را خريد و روزي صدبار تماشايش كرد. سينما جاي اراذل و اوباش است. اين همه فيلم توي كلوپ هست كه نديديم، چرا حتما همان فيلم سينما؟... من اما عاشق سينما هستم. با بوي جوراب پاهايي كه يواشكي از كفش ها بيرون مي آورند تا هوا بخورد. با چرق چرق آفتابگردان و چراغ قوه اي كه نورش مثل موش از روي شكمم رد مي شود. هميشه هم  رديف هاي جلو مي نشينم تا همه ي پرده مال من باشد.  شايد دوست داشتنم ريشه در بچگي هام داشته باشد كه با مامان و ميم كوچك و خالجون و بچه هاش دسته جمعي مي رفتيم و آنقدر شلوغ  و هوايش دم كرده بود كه ميم عوق مي زد و مامان پشت هم برايمان لقمه مي گرفت. افسانه بايگان هنوز دماغش را عمل نكرده بود و من دلم مي خواست زن فرامرز قريبيان بشوم با آن برق كشنده ي چشمهايش، وقتي يكهو رويش را به طرف دوربين مي كرد و يك جمله مي گفت كه موسيقي فيلم قطع مي شد و همه ي پسرها سوت مي كشيدند و حتي خالجون هم چشمهاش مي مرد ... مريض تبليغات هاي قبل از فيلمم."اين زن كيست؟ او چه مي خواهد؟ عشق و غرور، جا ماندن دل را باكي نيست، چه كنم اگر وابماند دل؟ در فيلمي از سيد محسن رستمي كيا"...

 ما يعني من و ميچكا( چون همخانه حكم باديگارد ما را در مقابل همان اراذل و اوباش دارد و تا آخر فيلم مشغول اس ام اس و جابجايي اطلاعات داخل موبايل است) ده دقيقه ي اول فيلم همه ي هله هوله ها را مي خوريم و با خيال جمع فيلم را تا آخر مي بينيم. كيف دنيا و آخرت را مي كنم وقتي مي بينم من هم براي خودم يك دختر دارم كه مغزش  هم عين خودم خراب فيلم و داستان و موسيقي است. حوصله ندارم بنويسم فيلم چطور بود ، اما چند تصويرش احتمالا سالها در ذهنم بماند.يكي پاره شدن بشكه ي ماهي ها و مرگ فله اي صدها بچه ماهي كه تو را ياد هزار صحنه ي واقعي از آدمها مي اندازد و حماقت هاي بي پايان خودت. اتاق وانت كه رويش نوشته بود "غريبه ي شهر". املت تخم شتر مرغ و همسايه كاسه در عين نداري. آرزوي ميليونر شدن در هشت نه سالگي. مورچه هاي بيابان. آرامش چهره ي پيرمرد افغاني. نماز خواندن كريم آقا.پيراهن عاريه ايش كه تا آخر فيلم تنش بود. درخت خشكيده ي روي گچ پا و زن خوشگل گريه ئوي شوهري مسلكش. خيلي چيزها. بايد يك سال بعد دوباره ببينمش. حالا دارم برنامه مي چينم كه سه زن را ببينيم... گوجه فرنگي با نمك شور شده/ دختر سرهنگ با ماشين گم شده/ اين دختر بي حيا/ هميشه ميره سينما/ در سينما بسته شد/ حسن كچل خسته شد

شازده كوچولو گفت: آدم هاي سياره ي تو پنج هزار گل سرخ را در يك باغچه مي كارند و گلي را كه مي خواهند در ميان آنها پيدا نمي كنند...

در جواب گفتم: بلي، پيدا نمي كنند...

و با اين وصف آنچه را كه ايشان مي جويند مي توان تنها در يك گل سرخ يا در كمي آب پيدا كرد...

در جواب گفتم:البته.

و شازده كوچولو باز گفت: ولي چشم ها كورند.بايد با دل جستجو كرد.

شين يك بقچه داشت كه توش چند تكه سوزندوزي و قلاب بافي و جوراب بچگي هاش و نامه هاي مرموز داخل پاكت هاي پوسيده ي كاهي را قايم كرده بود و دلش بدجوري بهش خوش بود... سين يك گنجه ي چوبي قفل دار كوچك داشت كه كفَش را با كاغذ كادوي آبي و ديوارهاش را با قرمز پوشانده بود.در گنجه را كه باز مي كردي يك شين پنج ساله توي عكسي چسبيده به ديواره ي روبرويي زل مي زد توي چشمهات و هرچه در بازتر مي شد ، نور صورتش را روشن تر مي كرد جوري بود انگار زنده ميشد و اگر دهانش را باز مي كرد حتما بهت مي گفت "فضولي موقوف!"... مامان صندوق فولادي دارد. سه تا. توش خيلي چيزهاست و مامان حساب همه ي آن خرت و پرت ها را دارد.توش سرخاب قديمي است و روسري قلاب بافي خاله مريم و زيرپوش نشسته ي ننجون كه هنوز بوي تنش را مي دهد... سهراب يك اتاق آبي داشت و گوشه اش يخدان قديمي مادرش را گذاشته بود و روسري خواهرش را روي طاقچه پهن كرده بود... من اينجا را دارم و امروز اگر بداني چقدر حرف دارم، چقدر حرف دارم... چقدر... چقدر... چقدر!

 

امروز اگر نیایم و ننویسم یا می میرم یا دیوانه می شوم یا یکی دیگر را دیوانه می کنم یا یکی دیگر وادار می شود مرا بکشد یا.... حالا نه. اول باید دخترک را روانه کنم.بعد ناهار خودمان را ردیف کنم. بعد گندی را که مهمان های هفته ی پیش به همه ی سوراخ سنبه ها زدند پاک کنم. ملافه ها را بندازم توی لباسشویی. توالت را جرم گیر بپاشم. بعد صبر کنم خانم احمدی بیاید دوز والیوم امروزش را بگیرد و برود. بعد میم کوچک زنگ بزند و اهم اخبار را بگیرد. بعد عود روشن کنم. ردیف میرزا عبدالله٬ چای محلی٬ چند خطی از یکی که حرفش به دلم بنشیند مثلا خاله سیمین دانشور جانم ... بعد اگر ننوشتم یقین بدان یا دیوانه شدم یا مردم یا یکی مرا کشته!