ساعت چهار عصر دوشنبه
ترم رو به پايان است. فكر كنم چهار يا شش جلسه باقي مانده اما هنوز وقتي وارد كلاس مي شوم انگار موجودي از عصر پارينه سنگي ظهور كرده. مسن ترين زبان آموز كلاس بودن هم عالمي دارد. همه بر خودشان واجب مي دانند مودبانه سلام كنند ، بعدش آنقدر منتظر بمانند كه وقتي به رديف احوالپرسي مي كنم و نوبتشان مي شود ، سر خم نكرده باشند تا يك وقت بي ادبي نكرده باشند. قيافه ها مي شود عين دختر دم بختي كه خواستگار روبرويش نشسته، خاله سوسكه قزقزون!... استادم هم از همين جماعت است، ايبچه بهتر. نيم ساعت دير كردم، تو بگير يك ساعت. نه مي گويد چرا دير كردي؟ نه چرا تمرينات را انجام نمي دهي. هر حرفي هم مي زنم اكسلنت از آب در مي آيد! مخصوصا از آن روز كه شبش مهمان داشتم و از زور شستن و پختن و سابيدن، وسط درس دائم شانه و بازويم را مشت و مال مي دادم و خميازه مي كشيدم ، شده ام نخودي كلاس.
ساعت پنج و سي دقيقه عصر دوشنبه
مدت ها بود از اين همه روسري تي تيش و شال تور و حرير و زري و پري حالم بد مي شد. دلم يك روسري مي خواست كه بزرگ باشد، گلدار، انگار يك تكه از جلگه اي سبز، از آن روسري ها كه زن هاي جيرده مرداد ماه سر مي كنند و مي روند بجارسر*.... يكي خريدم. زنده شدم.
ساعت هشت شب دوشنبه
ميچكا فردا امتحان رياضي دارد. فقط به قدر يادآوري چند سوال برايش گرفتم. كي شش صفحه شد؟ ميچكا غر زد. اهميت ندادم. تهديد هم كردم كه بيشترش مي كنم ها! حالا دارد حل مي كند. ماهي توي تابه جلز ولز مي زند. همخانه در حاليكه اصلاح يك طرف صورتش مانده، تلفني مخ كسي را مي زند تا طرح را بقاپد. چه كلمات و تشريفاتي! آن هم توي دستشويي! ... تلويزيون مي گويد: آخرين روز از جشنواره ي فيلم كوتاه .. دوست داشتم بروم. همين جا توي رشت هم برگزار شد اما يك زن خانه دار بچه دار با روسري گلدار كه بوي ماهي سرخ شده مي دهد را چه به اين حرف ها. تمام نشد دخترم؟
ساعت ده شب دوشنبه
«كينو نيمه ديوانه و نيمه خداست» ...مامان اين يعني چي؟... «كينو مرواريد را از خوانا مي گيرد و محكم به صورتش سيلي مي زند»... چرا؟ مگه ديگه دوسش نداره؟.... «تو يك نفر را كشتي، بيا زود ازينجا برويم.الان مي آيند سراغمان.مي فهمي چه مي گويم؟قبل از طلوع آفتاب بايد برويم»... پس بچه شون چي ميشه؟ كويوتيتو. نميرن از تو كلبه برش دارن؟... واي، تو چرا نمي خوابي؟ فردا امتحان رياضي داريا!
ساعت هفت و نيم صبح سه شنبه
گوشي آيفون را برميدارم: ميچكا. رفتي؟ كجايي؟.... بله ، اينجام....ماماني، حواستو جمع كن، تفريق ها رو تو چركنويس امتحان كن كه اشتباه نكني. اگه اومد يك مكعب چند نقطه چين دارد، خوب بخون ببين گفته مكعب مربع يا مكعب مستطيل.يه وقت عوضي ننويسي!... شك دارم گوش كرده باشد.صداي پسر خانم احمدي را مي شنوم که دارد با ميچكا حرف مي زند.درباره ی باشگاه٬ تشک ٬ ضربه فنی. يك ليوان چاي مي ريزم. شيشه پنجره از غلظت بخار ماتست...: ميچكا رفتي؟... نه هستم... مسئله ها بعضي سه قسمتي ان، جمع سه رقمي و چهار رقمي حواست باشه يكان زير يكان، دهگان زير دهگان، صدگان زيـ..... مامان بسه، اينجا مردما ميان ميرن تو هي داري حرف ميزني.خودم بلدم... وقتي تمام شد يك بار خوب كنترل كن، نگو همه درسته.عجله نكن... صداي بوق سرويس.كات!
*شاليزار
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك