شين يك بقچه داشت كه توش چند تكه سوزندوزي و قلاب بافي و جوراب بچگي هاش و نامه هاي مرموز داخل پاكت هاي پوسيده ي كاهي را قايم كرده بود و دلش بدجوري بهش خوش بود... سين يك گنجه ي چوبي قفل دار كوچك داشت كه كفَش را با كاغذ كادوي آبي و ديوارهاش را با قرمز پوشانده بود.در گنجه را كه باز مي كردي يك شين پنج ساله توي عكسي چسبيده به ديواره ي روبرويي زل مي زد توي چشمهات و هرچه در بازتر مي شد ، نور صورتش را روشن تر مي كرد جوري بود انگار زنده ميشد و اگر دهانش را باز مي كرد حتما بهت مي گفت "فضولي موقوف!"... مامان صندوق فولادي دارد. سه تا. توش خيلي چيزهاست و مامان حساب همه ي آن خرت و پرت ها را دارد.توش سرخاب قديمي است و روسري قلاب بافي خاله مريم و زيرپوش نشسته ي ننجون كه هنوز بوي تنش را مي دهد... سهراب يك اتاق آبي داشت و گوشه اش يخدان قديمي مادرش را گذاشته بود و روسري خواهرش را روي طاقچه پهن كرده بود... من اينجا را دارم و امروز اگر بداني چقدر حرف دارم، چقدر حرف دارم... چقدر... چقدر... چقدر!