وقتی همراه رفیقش به سمت سن می رفت به چشمهای آدمهای سالن نگاه کردم. نگاه های سرد و بی اعتنا. شاید فکر کرده بودند اشتباه شده! چه اهمیت دارد. اصغر فرهادی که بین آنها نبود. بین ما بود. وقتی گفت "مردمم"...  من صدای قلبم را می شنیدم که: بمیرم الهی برای مردمت! آن لحظه درست مثل صحنه حمام ، وقتی نادر گریه می کرد روی شانه پدری که ویران بود،مرده بود و نمیخواست باور کند که "دیگر تمام شد"، مرا کشت. تو مثل کسی که جنازه پدرش را بر دوش گرفته، گفتی "مردمم". آنوقت چقدر باشکوه شدی. چقدر آن فتوحات و  لباس ها و آدمها حقیر شدند. مضحک شدند. دیشب تا نیمه شب، من و همخانه ام که روزها حجت و راضیه ایم،شب ها نادر و سیمین، نشستیم و حرف زدیم و هی حرف زدیم و هی رج زدیم و گل انداختیم. من یقین دارم دیشب هر ایرانی با هر رنگ ،قرمز سبز سفید،آن لحظه که تو حرف می زدی سکوت کرده بود. البته که مهم نیست اما کاش مثلا مریل استریپ بداند پشت چادر بور شده و صورت رنگ پریده راضیه، چه زن زیبایی پنهان است و آن "به امام حسین قسم" اش چقدر موسیقی به فیلم داده بود. 

 امروز سر سه راه منظریه سه پشت آدم ایستاده بود دم کیوسک روزنامه فروشی. تیترها را می خواندند. عکس تو بزرگ جلوی چشم بود. زن تنکابنی پای دیوار «زایشگاه حمایت مادران» مرکبات می فروخت. جوانک دانشجو روزنامه دست گرفته ٬می خواند و می رفت که پاگذاشت روی پرتقال. پرتقال فروش داد زد: یابو! شه چش پیش نوینی؟ برکت خدا ره پامال هاکردی؟... جوانک ایستاد دو کیلو خرید و پول و خنده را باهم تحویل داد.

***

میچکا متن صحبت فرهادی را حفظ شده. گوگل را اوراق کرده. آن لحظه که ف پیامک داد "گلدن گلوب،جدایی نادر از سیمین" ، من مراقب جلسه امتحان بودم. به صفحه گوشی ام لبخند زدم. بچه ها تند تند تقلب ها را به هم رساندند.  

صبح ها شوهرعمه زودتر از همه بیدار می شود. مامان می گوید این طبیعت جنس نر است. خروس را نمی بینی؟! و در حالیکه هنوز سیرخواب نشده،با غیظ پتو را تا بالای سرش می کشد که شوهرعمه، چار شوید مویش را نبیند. بابا دیرتر از همه دستشویی را خالی می کند و زودتر از همه دور میز صبحانه جا میگیرد،مثل بچه ها. عمه جون قبل از گرفتن هر لقمه ای،با زخم روده اش مشورت می کند. سینی چای را که گذاشتم "تور اسب" گفت: دیشب خواب دیدم چند تا شیر و پلنگ به طرفم حمله ور شدند و من در حال فرار... مامان گفت: دخترها بودند! پسرجان، لذت دنیا زن و دندان بوَد/ بی زن و دندان جهان زندان بود. چرا وقتت را تلف می کنی بَمرده مار؟

غاز سرخ میشد . صدای جز جز روغن داغ و بوی ادویه و پیاز، زندگی آورده بود. میچکا توی اتاقش پشت در بسته ،بلند بلند "سام وان لایک یو" می خواند و اصرار داشت روی کلمه خاصی، گلوش مثل خواننده اصلی،صدای لولای روغن نخورده در بدهد.پیرها نشسته بودند توی هال و مصیبت کربلا می گفتند. بابا تا یک جایی گفت و بعد یکهو مثل بچه ها با دست صورتش را قایم کرد. مامان هم گریه کرد. .. دستم که خالی شد میوه گذاشتم براشان و یک سینی چای تازه دم و باقلوا. شوهرعمه گفت به به! آن مسملک را هم روشن کن ببینیم دنیا چه خبر است. اولین کانالی که باز شد لورل و هاردی نمایش می داد. همه گفتند همین خوبه. بعد آنقدر خندیدند که شوهرعمه چشمهاش اشک افتاد. بعد جدایی نادر از سیمین دیدند و بابا به این نتیجه رسید اگر مملکت صاحاب داشت باید می رفتند آن راننده دیوث که به زنک بیچاره زده یقه ش را می گرفتند. من به میچکا اخم کردم و میچکا با اخمی جدی تر زیر گوشم پرسید دیوث چیه؟... بعد مردها نشستند به صحبت کردن از قدیم و بابا سرود سربازخانه های قدیم را خواند. مامان و عمه جون کمی آنطرفتر از زایمان هایشان می گفتند. بعد مفاتیح خواستند. دعای مجیر خواندند. بعد گله کردند که چه وقت گران شدن دلار بود، همین که نوبت مکه رفتن اینها شد؟!... عمه جان چهل بار گفت:چیزی درست نکنی برارزا! ما که خورنده نیستیم. .. از غاز تنها گردن استخوانی اش ماند.

بعد شام، بعد چای و میوه و پوارو، برادرترین پسر مادرم آمد به اتاقم. کوک تارم را جلا داد. برایم قدری مثنوی افشاری زد. من نشستم جلوی آینه . همچنان که به دستهایم کرم  می مالیدم،به شباهتمان فکر کردم. شباهت چشمهایمان، روزهایمان ،حسرت هایمان٬و به شتاب زخمه هایش که سم می کوبیدند مثل گله اسبان وحشی ،نمی رسیدم.

امید مائده به مرغ هاست. تخم مرغ سیصد و هفتاد تومن. بین خانم ناظم و خانم گاف دعواست سر تخم مرغ ها. هفته پیش که مائده سه روز غیبت داشت همه زنگهای تفریحمان صرف بحث ملال آور تخم مرغ محلی شد.. وقتی خانم مدیر از مادرش علت غیبت را پرسید، گفت کفش نداشت که بیاید. کفشش پاره بود. گفتم همین؟! پس آنوقت که یارانه نمی گرفتند چطور زندگی را پیش می بردند؟ مدیر گفت: قبلا باباش سرطان نداشت... سرطان! این چندمین دانش آموز است که میدانم پدرش سرطانیست. سرطان مثل آن اتفاق غیرقابل باورِ غیر قابل انکار،مثل نرخ دیوانه دلار،مثل نشت لکه جوهر بر پیراهن سفید،مثل مرگ ناگهانی مرغهای تخمگذار مائده،مثل وقتی دسته جمعی کنار قبر خالی شوهر ملیحه ایستاده بودیم تا آمبولانس نعش کش برسد،سرطان مثل هیچ چیز نیست، هیچ چیز مثل سرطان نیست. آخرین بار که از سحر پرسیدم حال مادرت چطورست؟ انگار دیگر حوصله این سوال را نداشت،گفت هنوز زنده است! من تصمیم گرفتم دیگر حال مادرش را نپرسم تا تمام شود... همخانه می گوید شاید بهتر باشد آب منطقه را آزمایش کنند. خانم مودتی معتقدست باید ببرندشان امامزاده "بیچاره محمد" به ضریح ببندند. خانم سیاه چین معتقدست از مرغ های هورمونیست و خانم ثمردشتی میگوید همه اش از کفر و بدحجابیست و اگر همین لیسانس فزرتی؟زرپرتی؟ را نداشت،جلوی همه فوت میکرد دور خودش.

امشب مهمان دارم. مامان /بابا/عمه جون/ شوهرش/برادرم«تور اسب». تور یعنی رام ناشدنی. این لقب را بتازگی از مادرم گرفته. بخاطر تمردش از ازدواج. حکایتیست ،بماند به وقتش. گمانم حوالی هشت برسند. لابد چند جعبه پرتقال و یک کندو عسل هم بار کرده اند. دیروز به مریم سپردم یکی را بفرستد خانه را لیف بکشد تا گردن مادرم جلوی خواهرشوهرش بلند باشد. هشت صبح آمد. حورا خانوم. وقتی آمد مانتوی آبی مریم تنش بود. با همان نوارکاری های دور یقه و آستین که شبیه کنگره های قلعه رودخانست. مانتوش را به رخت آویز ورودی آویخت. پرسید: مرد به خانه نئسه؟... و در همان حال نگاه جستجوگرش را دور خانه چرخاند، ببیند بوی مرد می آید؟ آستین ها را بالا زد. از بزرگی شکم، زیپ شلوار باز مانده بود. دور نافش موهای بلند فر داشت. روسری حریر سرمه ای طوسیش را دور سر بست. گوش هاش بیرون ماند، با گوشواره های نیم پهلوی.جلو موهاش را قهوه ای رنگ کرده بود و پس گردنش خال قهوه ای گوشتی داشت اندازه تکه هایی که خاله طاهره در قیمه اش می انداخت.ناخن های پاش حنابسته و ناخن شست پا مثل سیب زمینی فاسد،پف کرده و پوک شده بود. بی آنکه سلسله مراتب کارفرما/کارگر را رعایت کند: ایته سلط مه ره فده با سه چار پنش ت دستمال و وایتِس و ایته پیله مشمّا... پرسیدم صبحانه خوردی حورا خانم؟... بی که به چشمهایم نگاه کند : من می ناهارم چکودم بعدن بوموم!...

خاله های پدرم که هر کدام به اندازه خدا سن دارند سالهاست گوشه اتاق هایی، روی نمدهایی،در روستاهای مجاور هم، حاشیه جنگل زندگی می کنند. با گیسوان بلند سالخورده. مثل درختان پیری که چوب دزدهای محلی هم دیگر رغبتی به اره کردنشان ندارند،از کاروان مرگ جامانده اند تا تصویر زنده جادوگران قصه های مارکز باشند. خوب یادم نیست کدامشان بود که یادم داد "آدم قطاب مونّه ،دل پر و دهون پیج بزه". قطاب وقتی کهنه شود "نار" می بندد. لانه حشرات می شود،حشرات با عطر هل و رازیانه ،شبها چراغ می آویزند و از شکر و مغز گردو می چرند و به تدریج چون فراعنه در همان معبد مدفون می شوند. آنوقت از قطاب تنها شکم برآمده تهی و لبهای دوخته اش می ماند. شکل قطاب است. فاسد است... امروز همه آدمهای دورم را گذاشته ام توی بشقاب. قطاب های پرمغز و شیرین. آدمهای بی عطر،بی حرف،ناربسته. قطاب های دلمرده ی دهان دوخته. آدمهایی که گرمای تنشان به چاه مستراح هدیه می شود و حلاوت وجودشان چون خرمالوی رسیده بر نوک بالاترین شاخه،نصیب کلاغ ها. و کلاغ را چه قرابتیست با آدمیزاد جز گورکنی؟

حرف های خاله سالها در سینه اش مانده و جوش آمده و ته نشین شده اند. حرف های فتنه گر. باز هم چند روزیست اطواری شده ام. صبح بعد از رفتن میچکا،گویا هیجان لذت گناهی در خلوت بهم دست داده باشد دنبال کنج تاریکی می گشتم. کلمات زوزه می کشیدند و شیر می خواستند. شین وقتی دچار هیجان نوشتن می شد سر و گردنش جوش می زد. چه نوشته چرکینی! بهتر است چای دم کنم و از پنجره، عابران را تماشا کنم. بچه هایی که از پدر و مادر پیش افتاده اند،جفت های جوانی که شانه به شانه هم راه می روند، زنان میانسالی که ازقدمهای مردشان جامانده اند.