امید مائده به مرغ هاست. تخم مرغ سیصد و هفتاد تومن. بین خانم ناظم و خانم گاف دعواست سر تخم مرغ ها. هفته پیش که مائده سه روز غیبت داشت همه زنگهای تفریحمان صرف بحث ملال آور تخم مرغ محلی شد.. وقتی خانم مدیر از مادرش علت غیبت را پرسید، گفت کفش نداشت که بیاید. کفشش پاره بود. گفتم همین؟! پس آنوقت که یارانه نمی گرفتند چطور زندگی را پیش می بردند؟ مدیر گفت: قبلا باباش سرطان نداشت... سرطان! این چندمین دانش آموز است که میدانم پدرش سرطانیست. سرطان مثل آن اتفاق غیرقابل باورِ غیر قابل انکار،مثل نرخ دیوانه دلار،مثل نشت لکه جوهر بر پیراهن سفید،مثل مرگ ناگهانی مرغهای تخمگذار مائده،مثل وقتی دسته جمعی کنار قبر خالی شوهر ملیحه ایستاده بودیم تا آمبولانس نعش کش برسد،سرطان مثل هیچ چیز نیست، هیچ چیز مثل سرطان نیست. آخرین بار که از سحر پرسیدم حال مادرت چطورست؟ انگار دیگر حوصله این سوال را نداشت،گفت هنوز زنده است! من تصمیم گرفتم دیگر حال مادرش را نپرسم تا تمام شود... همخانه می گوید شاید بهتر باشد آب منطقه را آزمایش کنند. خانم مودتی معتقدست باید ببرندشان امامزاده "بیچاره محمد" به ضریح ببندند. خانم سیاه چین معتقدست از مرغ های هورمونیست و خانم ثمردشتی میگوید همه اش از کفر و بدحجابیست و اگر همین لیسانس فزرتی؟زرپرتی؟ را نداشت،جلوی همه فوت میکرد دور خودش.
امشب مهمان دارم. مامان /بابا/عمه جون/ شوهرش/برادرم«تور اسب». تور یعنی رام ناشدنی. این لقب را بتازگی از مادرم گرفته. بخاطر تمردش از ازدواج. حکایتیست ،بماند به وقتش. گمانم حوالی هشت برسند. لابد چند جعبه پرتقال و یک کندو عسل هم بار کرده اند. دیروز به مریم سپردم یکی را بفرستد خانه را لیف بکشد تا گردن مادرم جلوی خواهرشوهرش بلند باشد. هشت صبح آمد. حورا خانوم. وقتی آمد مانتوی آبی مریم تنش بود. با همان نوارکاری های دور یقه و آستین که شبیه کنگره های قلعه رودخانست. مانتوش را به رخت آویز ورودی آویخت. پرسید: مرد به خانه نئسه؟... و در همان حال نگاه جستجوگرش را دور خانه چرخاند، ببیند بوی مرد می آید؟ آستین ها را بالا زد. از بزرگی شکم، زیپ شلوار باز مانده بود. دور نافش موهای بلند فر داشت. روسری حریر سرمه ای طوسیش را دور سر بست. گوش هاش بیرون ماند، با گوشواره های نیم پهلوی.جلو موهاش را قهوه ای رنگ کرده بود و پس گردنش خال قهوه ای گوشتی داشت اندازه تکه هایی که خاله طاهره در قیمه اش می انداخت.ناخن های پاش حنابسته و ناخن شست پا مثل سیب زمینی فاسد،پف کرده و پوک شده بود. بی آنکه سلسله مراتب کارفرما/کارگر را رعایت کند: ایته سلط مه ره فده با سه چار پنش ت دستمال و وایتِس و ایته پیله مشمّا... پرسیدم صبحانه خوردی حورا خانم؟... بی که به چشمهایم نگاه کند : من می ناهارم چکودم بعدن بوموم!...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۰ ساعت توسط میم
|
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك