خاله های پدرم که هر کدام به اندازه خدا سن دارند سالهاست گوشه اتاق هایی، روی نمدهایی،در روستاهای مجاور هم، حاشیه جنگل زندگی می کنند. با گیسوان بلند سالخورده. مثل درختان پیری که چوب دزدهای محلی هم دیگر رغبتی به اره کردنشان ندارند،از کاروان مرگ جامانده اند تا تصویر زنده جادوگران قصه های مارکز باشند. خوب یادم نیست کدامشان بود که یادم داد "آدم قطاب مونّه ،دل پر و دهون پیج بزه". قطاب وقتی کهنه شود "نار" می بندد. لانه حشرات می شود،حشرات با عطر هل و رازیانه ،شبها چراغ می آویزند و از شکر و مغز گردو می چرند و به تدریج چون فراعنه در همان معبد مدفون می شوند. آنوقت از قطاب تنها شکم برآمده تهی و لبهای دوخته اش می ماند. شکل قطاب است. فاسد است... امروز همه آدمهای دورم را گذاشته ام توی بشقاب. قطاب های پرمغز و شیرین. آدمهای بی عطر،بی حرف،ناربسته. قطاب های دلمرده ی دهان دوخته. آدمهایی که گرمای تنشان به چاه مستراح هدیه می شود و حلاوت وجودشان چون خرمالوی رسیده بر نوک بالاترین شاخه،نصیب کلاغ ها. و کلاغ را چه قرابتیست با آدمیزاد جز گورکنی؟

حرف های خاله سالها در سینه اش مانده و جوش آمده و ته نشین شده اند. حرف های فتنه گر. باز هم چند روزیست اطواری شده ام. صبح بعد از رفتن میچکا،گویا هیجان لذت گناهی در خلوت بهم دست داده باشد دنبال کنج تاریکی می گشتم. کلمات زوزه می کشیدند و شیر می خواستند. شین وقتی دچار هیجان نوشتن می شد سر و گردنش جوش می زد. چه نوشته چرکینی! بهتر است چای دم کنم و از پنجره، عابران را تماشا کنم. بچه هایی که از پدر و مادر پیش افتاده اند،جفت های جوانی که شانه به شانه هم راه می روند، زنان میانسالی که ازقدمهای مردشان جامانده اند.