مراقب جلسه امتحان شيمي بودم. مدير خواهش كرد سخت نگيرم تا راحت تر تقلب كنند، وگرنه نصف بيشترشان مي افتند و براي سال آينده تعداد دانش آموز به حد نصاب نخواهد رسيد. بعد رفت سمت حياط. به بچه ها نگاه كردم كه سرهاشان پايين بود و چقدر وقت صرف آراستن زلف و ابرو كرده بودند در اين روزهاي كسالت بار امتحان! گويا فصل جفت گيريست. اين وقت سال به بوته هاي وحشي تمشك مي مانند، اغواگر. خودرو. ملس. مشغول خواندن روزنامه ديواري شدم و بچه ها با چشم و ابرو جوابها را به هم مي رساندند. فروزان نوك خودكارش را در پشت كبري فرو مي كرد. سحر و محدثه ورقه هاشان را از زير ميز باهم عوض كردند. متين از دست سپيده به ستوه آمده بود. صداي زنگ دروازه آمد. خانم مدير فراخ باسن، با تنه چاق و دست و پاي كوچكش عنكبوت غول پیکری شده بود بر تنه نحیف درخت آلوچه. ناچار هانيه را از سر ورقه اش بلند كردم فرستادم در را باز كند. خواهر مائده  بود. هانيه  مضطرب برگشت و وقتي سرجاش مي نشست، علت اضطراب از زير مانتوش به زمين افتاد. خودش كتاب شيمي را برداشت، گفت  ببخشيد و پرتش كرد پاي پنجره. ده دقيقه بعد خانم مدير در حاليكه خنده پيروزمندانه به لب داشت با بشقاب آلوچه گاوي رفت دفتر. امتحان تمام شد. برگه ها را شمردم. داخل پاكت ريختم و وارد دفتر شدم. خانم مدير  در حاليكه يك چشمش را بهم مي فشرد ، گفت واي چن قده تورشه!؟... هسته آلوچه را از دهان درآورد و نشانم داد: ان پيلكي هسته!؟... پرسيدم خواهر مائده چه مي خواست؟... گفت وااي! صلوات برسان مار! زنك دو بار شوئر بوكود، شوئر اول معتاد. طلاق.. شوئر دوم پيرمرد شصت و دو ساله. پيرمردك ايتا زن داشتي مريض بو، آلزايمره پالزايمره چي؟ اون. بوشو پرستاري اونه زن. بعدا تو خانم من باشي، پيرمرده اونه بوگوفته كي خب تو كه آيي، زحمت كه كشي، پس منم تو ره صيغه كنمه بعدا ته ره هتو كنمه اوتو كنمه. هسه كفتال شالم بازي درآوره.گئه بوشو...  آلوچه ديگري انداخت دهانش: دختره داني چن ساله؟ بيس پن سال. خوشگل. كم سند سال. اما بي عقل. بي عقله دِ، نيه؟ نانم مدير مدرسه يم ؟ نانم مشاور خانواده يم؟ به من چي مربوطي داره؟ ... اشاره كرد به بشقاب:آلْچه نوخوري؟

***

وقتي نشست توي ماشين با در دعوا داشت. با مانتوش. فكر نمي كرد آزمون تا اين حد مشكل باشد :حالا چيكار كنم؟ ... گفتم هيچي! كار تو تمام شد. حالا ميتوني دعا كني... پرسيد:دعاي روز جمعه؟ ... هر دعايي. يا نماز بخون... آخه من نماز بلد نيستم. خنديدم: پس برو جماعت... دو سه ساعتي خودخوري كرد. هرچه نمونه سوال آزمون دم دستش بود مچاله كرد. بستني خورد. بعد چند تقاشي كشيد. همه زن. زن آفريقايي، آمريكايي، چيني، ايراني... و تا شب تمام اجنه هاي رياضي و علوم از گردش پراكنده شدند.

صداي دختر همسايه كه در حياط مشغول بازي با ميچكاست مي آيد... سي سي اسكلت... دخترك حسابي روي ميچكا سوار است. در عين حال كه به شيطان درس مي دهد و چنان سر مي برّد كه پا خبر ندارد، استاد بازيهاي احمقانه ست و ميچكا كه عمله اوست و چاره اي جز اطاعت ندارد ، در اتاق را مي بندد تا آبروش پيش من نرود. دوباره تابستان و روزهاي تعطيل و "حوصله ام سر رفت مامان". و امسال، التماس هاي مكرر براي داشتن موبايل. از كتابفروشي كتابچه جيبي "اس ام اس هاي عاشقانه" خريده براي روزي كه موبايلدار مي شود. كتابچه در خلال جملات عاشقانه ،لطيفه هم دارد. ظاهرا عاشقانه ها را بي مزه يافته ، مثل قسمتهايي از كتاب درسي كه "براي مطالعه بيشتر" آمده اند حذف مي كند. يكهو مي زند زير خنده: ماما ماما گوش كن.يه مرده به غضنفر ميگه... اسم كتابچه را گذاشته ام غضنفرنامه. روزي كه غضنفرنامه را مي خريد، در شهر كتاب، همخانه با نگراني خودش را به من كه در غرفه ديگري بودم رساند و گفت: ديدي چه كتابي برداشت؟ نذار بخره.... خيلي مطمئن گفتم بي خيال. اگر غير اين بود بايد نگران مي شديم. جلوي بلوغ را هم نمي شود گرفت... سر و گردنش را تاب داد،به معني "از من گفتن بود" ، يا "منو باش به كي ميگم،خانه از پاي بست ويرانست" و معلوم بود گير افتاده دست خودش، دخترش، كتابها!

 

 

 عصر چهارشنبه همخانه با اكبر تماس گرفت تا اتاقي برايمان در ماسوله دست و پا كند. ماسوله و ديوارهاي گاهگلي و بوي پنير و پارس سگ و عنكبوت هاي آويخته از درختان راش. صبح جمعه بار و بنه مختصري برداشتم و راه افتاديم. شلوغ بود. از آغوزكله وارد جمع مسافران شديم. پاگرد پله ها مثل هميشه محل داد و ستد كنجد و لواشك. بوي آش دوغ به پيشواز آمده بود و صداي خواننده كه مي خواند: منتظرت بودم،منتظرت بودم.

كلوچه هاي فومن را بايد از ماسوله خريد. كلوچه هاي پرمغزي كه عطرشان رهگذر را به روز مگس مي اندازد، از آن كلوچه پز كه در اولين طبقه بازار مغازه كوچكي دارد. روبروي قهوه خانه. قهوه خانه اي كه پاتوق اكبر است، اما اين بار اكبر توش نبود. پيغام گذاشته بود كليد پيش دختري به اسم رعناست كه در طبقه دوم بازار ، بساط گلپر و گل گاوزبان دارد. چند كلوچه داغ خريديم و از ميان دود غليظ كباب و مشترياني چون خوابگردها، راه طبقه دوم را پيش گرفتيم. برخلاف تصوير دل انگيزي كه اسمش مي ساخت، رعنا به بقاياي درخت صاعقه زده اي در جنگل مي مانست.آقا رعنا! سلوك مردانه اي داشت و پشت لبش را مي شد با كاموا بند انداخت. زن ها جوراب هاي پنج ميل، عروسك، ليف و دستگيره آشپزي مي بافتند. باد چادرشان را روي شانه انداخته بود و گربه وار، رج نشسته بودند بر لبه بام. زن هاي ماسوله با مسافران دمخور نمي شوند. زبانشان حرف مي زند، چشمهاشان قهر است. با هر كدام كه سر صحبت را باز كني و حسابي هم كه باهاش گرم بگيري در نهايت يك جمله خواهي شنيد: اين ليف را بخر.

اتاق در محله "خانه بر" يود. طبقه دوم خانه اي كه از پي آن درخت به كهنسالي روييده و شاخه هايش  از تراس چوبي طبقه دوم سر درآورده بود. تراسي با چوبهاي دودگرفتهء سرما سوختهء آفتاب خورده. مشرف به بازار. تلويزيون لامپي قديمي، يخچال هفت فوت، گاز روميزي دو شعله ، يك دست مبل چوب صنوبر،  بخاري نفتي و مقاديري رختخواب مستعمل تازه شسته. اتاق بوي آدم مي داد.  آدمهاي غريبه. بوهاي تهراني. اصفهاني. بوهاي به زبان هاي ديگر. زندگي در ماسوله به خاله بازي بچه ها در كنج زيرپله خانه ها شبيه است. زندگي زنبورانه در اتاقكي غارمانند  در پشت جنگل ها، بن بست كوه. همه توي دهان هم. آدمها قاطي مرغ ها. مرغ ها لاي دست و پاي گربه. گربه دم پر سگ. سگ در جوار گرگ و گرگ در قرابت با گوسفند و مار و آدم. آنهمه خلأ و سكوت برايم زياد آمد، احساس كردم چقدر كميم! بايد دست كم دو بچه ديگر مي داشتيم. سرد بود. بخاري را آتش كرديم. از گرماي رشت گريخته و به آتش ماسوله پناه آورديم. سه صندلي پلاستيكي مستقر در تراس كه هر شب كتري و قوري چايمان را برداريم و در تاريكي و مه و سرما بنشينيم و  به صداي رودخانه گوش بسپاريم. گروهي مسافر جوان از راهرو زير تراس رد مي شدند. دختري به عربي چيزي گفت كه مي شد روي جملاتش موسيقي سوار كرد. مثل حرف زدن با دهان پر از باقلوا. دلم خواست عربي بلد بودم .

 در ماسوله دچار همان حالت عجيب "فكر كردن به هيچ چيز" مي شوم. يك شلوغي آراسته به آرامش، اشيا را در بر گرفته. رهگذران پايشان به گلهاي شمعداني در حلبهاي روغن ليكورما و گمج هاي ترك خورده مي گرفت. بعضي ساعتها پشت بام خانه اي مي نشستند. بعضي مدام در حال خوردن. بعضي ساعتها عكس مي انداختند. برخلاف توريستهاي خارجي كه از كوچه هاي تنگ و تراس هاي مملو از گل سيب و شمعداني تصوير جمع مي كنند، معمولا ايرانيها خودشان در همه عكسها حضور دارند. قليان هاي مزين به نقش ناصرالدين شاه با سبيل هاي افراشته روي بيشتر ميزهاي كافه قل قل مي كرد. خنزرپنزر هر مغازه را هر بار مثل دفعه اول به دقت جستجو مي كرديم. گشت محلي ما سه روز، روزي دو نوبت انجام مي شد. گشت آخر اكبر در قهوه خانه نشسته بود. مثل هميشه با قيافه آدم هاي خل وضع ، با موهاي چرب و قيافه اي چون گربه هاي گر، چاي را از استكان كمرباريك در نعلبكي خالي مي كرد و هورت مي كشيد. چند كارگر فرغون كش هم در رديف روبرو، از تنگي وقت چاي را داغ داغ سر مي كشيدند. اكبر به همخانه مي گفت  كه اين بيچاره ها در شبانه روز هفت ساعت هم استراحت ندارند. زياد مريض مي شوند اما بيمه ندارند. شهرداري ازشان تعهد گرفته درخواست بيمه نكنند. همخانه كلوچه هايي كه تازه خريده بود گذاشت سر ميزشان. بي تعارف برداشتند و طوري خوردند كه گوشت تنم شد. اندازه عدس از مغز كلوچه روي ميز افتاد، مرد فرغون كش انگشت به زبان زد و ذره را برداشت. چهره تكيده و فسرده اش را گذاشتم كنار مسافران رنگارنگي كه از  چموش هاي سرخ دستدوز و پنيرهاي جورواجور مي خريدند  كه مرد چاقي از لبه سقف بازار افتاد در راهرو پايين و همانطور ماند. همه جمع شدند. از ترس ميچكا را تند به كناري كشيدم. كم كم حال مردك سرجا آمد و با كلي صلوات و دود اسپند راش انداختند و ما به گليم فروشي اقاي اخوان رفتيم كه شاعر هم هست كه اگر ازش فرش نخريدي لااقل بگذار يكي از شعرهاش را برايت بخواند. پنجره هاي منبت خانه اي باز بود و كسي با سه تار رنگ حربي مي زد. مارمولك ها به رقص آمدند.

يك شب با ميچكا بازي نثر ادبي راه انداختيم. از خلاقيتش در تشبيه سيم هاي برق به خطوط حامل نت  تعجب كردم. ازش پرسيدم روز اول كه رفتي مدرسه راهنمايي چطور براي خودت دوست پيدا مي كني؟ ...: روز اول خيلي زوده براي انتخاب. اما فكر مي كنم اولين سوالم درباره مدرسه قبليش باشه.  

***

صبح قبل از سنگين شدن ترافيك شيك ترين لباس اداري ام را تن كردم. قدري رژ گل بهي به لبهايم ماليدم. با دستمال برقش را گرفتم و با دقت مقنعه بلند اتوكشيده ام را روي سر تنظيم كردم.كفش هاي مردانه ساختمان رفته بودند سر كار. زن ها گويا هنوز خواب بودند. هوا بوي پاييز داشت و نور خاكستري رنگي از ميان پشته هاي ابر باران زا مي تابيد. شيرجه تاكسي ها براي شكار مسافر مرا به ياد فرود دسته جمعي كفترهاي مسجد چاربرادران مي انداخت. چند پيرزن و پيرمرد استخوان دار ، از ورزش صبحگاه پارك محتشم برمي گشتند. خيابان مطهري هنوز پلكهايش را كامل باز نكرده بود و از چهره پليس چهارراه برمي آمد همه چيز تحت كنترل است. شماره كوچه ها را يك به يك رد كردم تا به كوچه عريض مدرسه جديد رسيدم. اين مدرسه با مدرسه ابتدايي ميچكا فرق هاي اساسي دارد. ملاكم براي انتخابش تنها سيستم تدريس و معلمين سختگير آن است. دخترهاي نوجوان با سرهاي كوچك و بيني هاي بزرگ ، در لباس هاي آبي-طوسي گوشه و كنار مشغول بودند. ميچكا را در آن لباس ها تصور كردم، در آن حياط، در حال خريد ازبوفه، پرش سه گام پاي حلقه بسكت. دفتر مدرسه شلوغ بود و وقتي عكس و مدارك ميچكا را تحويل دادم مدير پرسيد: شما با خانم باتن نسبتي داريد؟... به عكس همخانه كه از شنيدن چنين سوالي در موارد مشابه به وجد مي آيد، گردنش را بالا ميگيرد ، كتش را صاف مي كند و در حاليكه وزنش را روي يك پا انداخته٬ بيش از اندازه لازم به سوال كذايي پاسخ مي دهد، جواب دادن به اين سوال براي من سخت است. خيال مي كنم در حاليكه بدون منت شايستگي دريافت امكاناتي را دارم ، ميخواهند از سر لطف در اختيارم بگذارند. تاريخ آزمون ورودي را گرفتم و از مدرسه خارج شدم. صدايم را مي شنيدم كه: هاه، ابتدايي تمام شد. و قيافه ام را مي ديدم. شبيه آشپزي بود كه قورمه سبزيش جا افتاده باشد.   

به رقصنده بر كيبورد با انگشتان زخمي: به نظر تو دن كورلئونه جز يك تيوپ رنگ موي قهوه اي "من مال اين يارو نيستم" به چيز ديگري هم نياز دارد؟

 

 ميچكا امتحان رياضي اش را داد و كمي پشتم راست شد. عصر كه بيدار شدم با پدرش رفته بود. توي تخت وول مي خوردم. هنوز كسرهاي متعارفي و اشكال هندسي  در سرم وق وق مي كردند. كبوتري  روي طاقي پشت پنجره بال بال زد. مثل اين بود كه سي دانش آموز كتاب را ورق ورق بزنند براي پيدا كردن صفحه اي. چيزهايي يادم آمد. كه توش مانتو شلوار قهوه اي بود، صداي دستگاه زيراكس بود، نميدانم. هر چه سعي مي كنم فايده ندارد. حتي تا حدودي در سرم يادداشتشان كرده بودم. به اميد حرف آن نویسنده در مورد حضور ذهن آمدم كه بيايند. فايده ندارد. آنها مثل بچه اي كه در خيابان دست مادرش را رها كرده باشد، ناپديد شده اند. من مانده ام و روحم كه پرسه مي زند بين آدمها و حرفهايشان. بايد اين صفحه مسخ كننده را ببندم. كشوهاي فريزر را بگردم و چيزي براي شام دست و پا كنم. شام. بهانه اي براي حفظ موجوديت خانواده.