ميچكا امتحان رياضي اش را داد و كمي پشتم راست شد. عصر كه بيدار شدم با پدرش رفته بود. توي تخت وول مي خوردم. هنوز كسرهاي متعارفي و اشكال هندسي در سرم وق وق مي كردند. كبوتري روي طاقي پشت پنجره بال بال زد. مثل اين بود كه سي دانش آموز كتاب را ورق ورق بزنند براي پيدا كردن صفحه اي. چيزهايي يادم آمد. كه توش مانتو شلوار قهوه اي بود، صداي دستگاه زيراكس بود، نميدانم. هر چه سعي مي كنم فايده ندارد. حتي تا حدودي در سرم يادداشتشان كرده بودم. به اميد حرف آن نویسنده در مورد حضور ذهن آمدم كه بيايند. فايده ندارد. آنها مثل بچه اي كه در خيابان دست مادرش را رها كرده باشد، ناپديد شده اند. من مانده ام و روحم كه پرسه مي زند بين آدمها و حرفهايشان. بايد اين صفحه مسخ كننده را ببندم. كشوهاي فريزر را بگردم و چيزي براي شام دست و پا كنم. شام. بهانه اي براي حفظ موجوديت خانواده.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد ۱۳۹۰ ساعت توسط میم
|
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك