عصر چهارشنبه همخانه با اكبر تماس گرفت تا اتاقي برايمان در ماسوله دست و پا كند. ماسوله و ديوارهاي گاهگلي و بوي پنير و پارس سگ و عنكبوت هاي آويخته از درختان راش. صبح جمعه بار و بنه مختصري برداشتم و راه افتاديم. شلوغ بود. از آغوزكله وارد جمع مسافران شديم. پاگرد پله ها مثل هميشه محل داد و ستد كنجد و لواشك. بوي آش دوغ به پيشواز آمده بود و صداي خواننده كه مي خواند: منتظرت بودم،منتظرت بودم.

كلوچه هاي فومن را بايد از ماسوله خريد. كلوچه هاي پرمغزي كه عطرشان رهگذر را به روز مگس مي اندازد، از آن كلوچه پز كه در اولين طبقه بازار مغازه كوچكي دارد. روبروي قهوه خانه. قهوه خانه اي كه پاتوق اكبر است، اما اين بار اكبر توش نبود. پيغام گذاشته بود كليد پيش دختري به اسم رعناست كه در طبقه دوم بازار ، بساط گلپر و گل گاوزبان دارد. چند كلوچه داغ خريديم و از ميان دود غليظ كباب و مشترياني چون خوابگردها، راه طبقه دوم را پيش گرفتيم. برخلاف تصوير دل انگيزي كه اسمش مي ساخت، رعنا به بقاياي درخت صاعقه زده اي در جنگل مي مانست.آقا رعنا! سلوك مردانه اي داشت و پشت لبش را مي شد با كاموا بند انداخت. زن ها جوراب هاي پنج ميل، عروسك، ليف و دستگيره آشپزي مي بافتند. باد چادرشان را روي شانه انداخته بود و گربه وار، رج نشسته بودند بر لبه بام. زن هاي ماسوله با مسافران دمخور نمي شوند. زبانشان حرف مي زند، چشمهاشان قهر است. با هر كدام كه سر صحبت را باز كني و حسابي هم كه باهاش گرم بگيري در نهايت يك جمله خواهي شنيد: اين ليف را بخر.

اتاق در محله "خانه بر" يود. طبقه دوم خانه اي كه از پي آن درخت به كهنسالي روييده و شاخه هايش  از تراس چوبي طبقه دوم سر درآورده بود. تراسي با چوبهاي دودگرفتهء سرما سوختهء آفتاب خورده. مشرف به بازار. تلويزيون لامپي قديمي، يخچال هفت فوت، گاز روميزي دو شعله ، يك دست مبل چوب صنوبر،  بخاري نفتي و مقاديري رختخواب مستعمل تازه شسته. اتاق بوي آدم مي داد.  آدمهاي غريبه. بوهاي تهراني. اصفهاني. بوهاي به زبان هاي ديگر. زندگي در ماسوله به خاله بازي بچه ها در كنج زيرپله خانه ها شبيه است. زندگي زنبورانه در اتاقكي غارمانند  در پشت جنگل ها، بن بست كوه. همه توي دهان هم. آدمها قاطي مرغ ها. مرغ ها لاي دست و پاي گربه. گربه دم پر سگ. سگ در جوار گرگ و گرگ در قرابت با گوسفند و مار و آدم. آنهمه خلأ و سكوت برايم زياد آمد، احساس كردم چقدر كميم! بايد دست كم دو بچه ديگر مي داشتيم. سرد بود. بخاري را آتش كرديم. از گرماي رشت گريخته و به آتش ماسوله پناه آورديم. سه صندلي پلاستيكي مستقر در تراس كه هر شب كتري و قوري چايمان را برداريم و در تاريكي و مه و سرما بنشينيم و  به صداي رودخانه گوش بسپاريم. گروهي مسافر جوان از راهرو زير تراس رد مي شدند. دختري به عربي چيزي گفت كه مي شد روي جملاتش موسيقي سوار كرد. مثل حرف زدن با دهان پر از باقلوا. دلم خواست عربي بلد بودم .

 در ماسوله دچار همان حالت عجيب "فكر كردن به هيچ چيز" مي شوم. يك شلوغي آراسته به آرامش، اشيا را در بر گرفته. رهگذران پايشان به گلهاي شمعداني در حلبهاي روغن ليكورما و گمج هاي ترك خورده مي گرفت. بعضي ساعتها پشت بام خانه اي مي نشستند. بعضي مدام در حال خوردن. بعضي ساعتها عكس مي انداختند. برخلاف توريستهاي خارجي كه از كوچه هاي تنگ و تراس هاي مملو از گل سيب و شمعداني تصوير جمع مي كنند، معمولا ايرانيها خودشان در همه عكسها حضور دارند. قليان هاي مزين به نقش ناصرالدين شاه با سبيل هاي افراشته روي بيشتر ميزهاي كافه قل قل مي كرد. خنزرپنزر هر مغازه را هر بار مثل دفعه اول به دقت جستجو مي كرديم. گشت محلي ما سه روز، روزي دو نوبت انجام مي شد. گشت آخر اكبر در قهوه خانه نشسته بود. مثل هميشه با قيافه آدم هاي خل وضع ، با موهاي چرب و قيافه اي چون گربه هاي گر، چاي را از استكان كمرباريك در نعلبكي خالي مي كرد و هورت مي كشيد. چند كارگر فرغون كش هم در رديف روبرو، از تنگي وقت چاي را داغ داغ سر مي كشيدند. اكبر به همخانه مي گفت  كه اين بيچاره ها در شبانه روز هفت ساعت هم استراحت ندارند. زياد مريض مي شوند اما بيمه ندارند. شهرداري ازشان تعهد گرفته درخواست بيمه نكنند. همخانه كلوچه هايي كه تازه خريده بود گذاشت سر ميزشان. بي تعارف برداشتند و طوري خوردند كه گوشت تنم شد. اندازه عدس از مغز كلوچه روي ميز افتاد، مرد فرغون كش انگشت به زبان زد و ذره را برداشت. چهره تكيده و فسرده اش را گذاشتم كنار مسافران رنگارنگي كه از  چموش هاي سرخ دستدوز و پنيرهاي جورواجور مي خريدند  كه مرد چاقي از لبه سقف بازار افتاد در راهرو پايين و همانطور ماند. همه جمع شدند. از ترس ميچكا را تند به كناري كشيدم. كم كم حال مردك سرجا آمد و با كلي صلوات و دود اسپند راش انداختند و ما به گليم فروشي اقاي اخوان رفتيم كه شاعر هم هست كه اگر ازش فرش نخريدي لااقل بگذار يكي از شعرهاش را برايت بخواند. پنجره هاي منبت خانه اي باز بود و كسي با سه تار رنگ حربي مي زد. مارمولك ها به رقص آمدند.

يك شب با ميچكا بازي نثر ادبي راه انداختيم. از خلاقيتش در تشبيه سيم هاي برق به خطوط حامل نت  تعجب كردم. ازش پرسيدم روز اول كه رفتي مدرسه راهنمايي چطور براي خودت دوست پيدا مي كني؟ ...: روز اول خيلي زوده براي انتخاب. اما فكر مي كنم اولين سوالم درباره مدرسه قبليش باشه.  

***

صبح قبل از سنگين شدن ترافيك شيك ترين لباس اداري ام را تن كردم. قدري رژ گل بهي به لبهايم ماليدم. با دستمال برقش را گرفتم و با دقت مقنعه بلند اتوكشيده ام را روي سر تنظيم كردم.كفش هاي مردانه ساختمان رفته بودند سر كار. زن ها گويا هنوز خواب بودند. هوا بوي پاييز داشت و نور خاكستري رنگي از ميان پشته هاي ابر باران زا مي تابيد. شيرجه تاكسي ها براي شكار مسافر مرا به ياد فرود دسته جمعي كفترهاي مسجد چاربرادران مي انداخت. چند پيرزن و پيرمرد استخوان دار ، از ورزش صبحگاه پارك محتشم برمي گشتند. خيابان مطهري هنوز پلكهايش را كامل باز نكرده بود و از چهره پليس چهارراه برمي آمد همه چيز تحت كنترل است. شماره كوچه ها را يك به يك رد كردم تا به كوچه عريض مدرسه جديد رسيدم. اين مدرسه با مدرسه ابتدايي ميچكا فرق هاي اساسي دارد. ملاكم براي انتخابش تنها سيستم تدريس و معلمين سختگير آن است. دخترهاي نوجوان با سرهاي كوچك و بيني هاي بزرگ ، در لباس هاي آبي-طوسي گوشه و كنار مشغول بودند. ميچكا را در آن لباس ها تصور كردم، در آن حياط، در حال خريد ازبوفه، پرش سه گام پاي حلقه بسكت. دفتر مدرسه شلوغ بود و وقتي عكس و مدارك ميچكا را تحويل دادم مدير پرسيد: شما با خانم باتن نسبتي داريد؟... به عكس همخانه كه از شنيدن چنين سوالي در موارد مشابه به وجد مي آيد، گردنش را بالا ميگيرد ، كتش را صاف مي كند و در حاليكه وزنش را روي يك پا انداخته٬ بيش از اندازه لازم به سوال كذايي پاسخ مي دهد، جواب دادن به اين سوال براي من سخت است. خيال مي كنم در حاليكه بدون منت شايستگي دريافت امكاناتي را دارم ، ميخواهند از سر لطف در اختيارم بگذارند. تاريخ آزمون ورودي را گرفتم و از مدرسه خارج شدم. صدايم را مي شنيدم كه: هاه، ابتدايي تمام شد. و قيافه ام را مي ديدم. شبيه آشپزي بود كه قورمه سبزيش جا افتاده باشد.   

به رقصنده بر كيبورد با انگشتان زخمي: به نظر تو دن كورلئونه جز يك تيوپ رنگ موي قهوه اي "من مال اين يارو نيستم" به چيز ديگري هم نياز دارد؟