عروسك هاي ارزان‌قيمتي در اسباب بازي فروشي خيابان ما هست كه و تن و سر و موهايشان از پلاستيك صورتيست. آنها روزي چند بار به لبه چادر زني يا بند كيف مدرسه بچه اي گير مي كنند و مي افتند.هر روز آفتاب و باران را تجربه مي كنند. دست و پايشان به تن چسبيده و حركت نمي‌كند و سرشان به راحتي از گردن جدا مي شود. چشمهايشان سفيد است و مردمك سياهي داخل سفيدي رها شده،غلت مي زند و حالت وحشتزده به چهره عروسك مي دهد. يك جفت از همان چشمها روي صورت «مياندهي» نشسته است.

باران رش مي زند. گنجشك رو ي ميخ ديوار، كنار لوله بخاري پشت پنجره  قوز كرده ، مثل اينكه در فكر موضوع مهميست. بچه ها سرشان خم ، فائزه به انگشتش تف مي زند و به ابرو مي مالد. مشغول تصحيح اوراقم كه دو دست آفتاب و باران‌خورده روي ميز پهن مي شود. ني‌ني چشمها غلت مي خورد و دهانش، چه بوي تهوع‌آوري!

:"خانم چند لحظه وقت داريد؟... خانم من مريض شدم. دكتر از مغزم كاغذ گرفت. مغزم مشكل داره خانم. دارم شيزوفرني مي گيرم. دكتر به مادرم گفت. مادرم خودشو زد. منو نفرين كرد... ميگه اگه ديوانه بشي ببرنت ديوانه‌خانه ، من مي دونم و اون مدرسه... بخاطر  خانم «ح جيمي» ... معلم پارسال نه پيارسالم ... خانم من خيلي دوسش دارم. اما ديگه با من حرف نمي زنه. شوهرش باش دعوا گرفته... مادرم خيال مي كنه واسه اونه شيزوفرني گرفتم. اما من از اول مغزم خرابي داشت... مادرم منو نمي‌خواست خانم. سر من هرچي كپسول گاز بلند كرد، «خرش» خورد كه منو بندازه نشد. زنده موندم اما مغزم عيب كرد. ... كلاس پنجم بودم يه بار با همين «لولماني» توي مدرسه دعوا گرفتم. اون به من گفت ديوانه. من زدمش. مديرمون مادرمونو خواست. مادرمون بش گفت كه من سرم عيب داره".

دست مي كند توي جيبش و چند جور قرص مي ريزد روي ميز. چشمهايش دنبال هر نور و صدايي مي دوند و بوي دهانش كه حالا مي دانم از خرابي معده است همه سلوهاي عصبي ام را فعال كرده.  

: "هر شب گريه مي كنم. به مادرم گفتم اگه خانم «ح جيمي» جواب تلفنمو نده خودمو يه بلايي سرم ميارم. مادرم گفت آخر هفته داداشت اومد بش ميگم تو رو بزنه. خب بزنه. كار ديگه اي كه نمي تونه بكنه. وقتي رفت من بازم گريه مي كنم. انقدر گريه مي كنم تا بالاخره خانم «ح جيمي» دلش رحم بياد جواب تلفنمو بده.من مي دونم اونم براي من ناراحته، گريه مي كنه. شوهرش حسوديش شده. يك بار اومد دم خونمون با مادرم دعوا گرفت. اون روز چل و شيش بار به خانم «ح جيمي» زنگ زدم.آخر جواب نداد... مي خوام قرص باقلي بخورم خودمو راحت كنم اما مي ترسم منو فلج پلج بكنه بندازه".

 

خانم مدير گفت نگران نباش، به اداره خبر داديم كه يك دانش آموز شيزوفرن داريم. اگر بلايي سر خودش يا بقيه آورد يا گذاشت از مدرسه رفت بيرون، تقصير ما نيست. شما هم سخت نگيريد. بهش نمره قبولي بدهيد برود. معلم زبان گفت خب اين خاصيت دانش آموز است كه دل ببندد به معلم. خانم «ح جيمي» مقصر است كه از اولش بهش شماره تماس داد. شما مي دانيد همين من هر سال چند دانش آموز سمج را دك مي كنم؟ معلم ورزش پرسيد: حقوق اسفند واريز شده؟

   

عصرها دخترك همراه پدرش براي گردش خانه را ترك مي‌كنند و من فرصت دارم حسابي بخوانم و بنويسم و بنوازم. يا بپزم و ببافم و بدوزم و بشويم. اما همه اش را مي‌خوابم. انگار هنوز آن اتفاق عظيم نيفتاده. آن اتفاق كه نمي‌دانم. سالهاست قرارست اتفاقي بيفتد كه نمي دانم چيست اما قلبم گواهي به وقوعش مي دهد. يك جور كسالت عصر تابستان‌ به جانم افتاده. خيالم مثل مرغ‌هاي حنايي خاله، بيش از يكي دو پله اوج نمي‌گيرد. در مدرسه، كنار دختران روستايي با اندام سالم ورزيده، خوشحالترم. ديروز هوس كرده بودم بنشينم پاي درخت آلوچه حياط مدرسه كه عروس شده و در دفترچه‌ام بدوم. انگار كه بوي اتفاق مي‌آمد. ديروز به «كپورچالي» گفتم : قربونت برم... 

همخانه در سفر است. ميچكا با دهان باز خوابيده. دو دندان پيشينش به اندازه قند حبه ايست و خرناس هاي كوتاه و سبكش از همه زواياي خانه به گوش مي رسد. چاي دم كرده ام و تكه اي كيك در بشقاب شيشه اي كنار ليوان ،كنار كتاب تعليمات اجتماعي چهارم دبستان، كنار كره جغرافيايي پلاستيكي، كنار دستم گذاشته ام.كيك خامه اي سفيد مزين به ميوه هاي زمستاني. امشب تولدم است.

 حرف هاي تو‌دلي‌‌ام به نوشتار در نمي‌آيند. يك ماه است چاه شده ام و همه گفتني ها و شنيدني ها درونم سقوط ميكنند و ردي ازشان نمي ماند. مي‌خواهم بيايم چند روزي در اين آشيانه بمانم.