عصرها دخترك همراه پدرش براي گردش خانه را ترك ميكنند و من فرصت دارم حسابي بخوانم و بنويسم و بنوازم. يا بپزم و ببافم و بدوزم و بشويم. اما همه اش را ميخوابم. انگار هنوز آن اتفاق عظيم نيفتاده. آن اتفاق كه نميدانم. سالهاست قرارست اتفاقي بيفتد كه نمي دانم چيست اما قلبم گواهي به وقوعش مي دهد. يك جور كسالت عصر تابستان به جانم افتاده. خيالم مثل مرغهاي حنايي خاله، بيش از يكي دو پله اوج نميگيرد. در مدرسه، كنار دختران روستايي با اندام سالم ورزيده، خوشحالترم. ديروز هوس كرده بودم بنشينم پاي درخت آلوچه حياط مدرسه كه عروس شده و در دفترچهام بدوم. انگار كه بوي اتفاق ميآمد. ديروز به «كپورچالي» گفتم : قربونت برم...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۸ ساعت توسط میم
|
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك