بازی مرگ
خانم سين با کف دست و پنج انگشت٬ كاسه سر بچهش را قالب گرفته، هلش ميدهد داخل اتاق. خودش ايستاده و از درز در تماشا ميكند. خانم احمدي بچههاش را انداخته تو خانه و بعد از قفل كردن در واحد ، دمپايي نيكتاي شوهرش را پاكرده و چادر گلدار به سر لفلف ميدود بالا كنار خانم سين ميايستد. بزودي خانم عين هم در حاليكه لبش را مدام گاز ميگيرد و ول میدهد از طبقه بالا سرازیر شده، پچپچشان گرم ميشود: چي ببوسته؟سكته بوكوده؟...
:نه بابا، مريض بو مگه؟
:گئم خودكوشي نوكوده؟ قورص، قورص برنج بي صّاحاب ببه! ...
تا بسته شدن در٬ چشمها به داخل خانه ماست، دنبال لكههاي خون روي سراميك يا طناب كلفتي آويخته از سقف! توی دلشان هی میگویند دور باشد، همان طرفها باشد ایشالله! خانم احمدي اسکناس مچالهای زیر فرش یا لب طاقچه میگذارد و غروب برای اهل خانه اسپند دود میکند. همسايهها آگهي تسليتي كه من در آن به شكل مقنعه مشكي و بدون صورت هستم چاپ کرده و روی بورد پارکینگ كنار ليست بدهكاران شارژ ماهانه ميچسبانند.
خانه پدر
همخانه غصهدارست. به اين فكر ميكند كه چرا براي آن نيمچه دنگ اين همه باهام كل كل كرده. اگر ميدانست به همين زودي مردنیام همه را به نامم ميكرد!
سين ديوانه شده. توي ايوان و باغچه تلوتلوخوران فروغ ميخواند: "ميتوان چون آب در گودال خود خشكيد"... محترم خانم مثل سايه دنبالش ميرود. تخم مرغ آب پزي هم توي دستش است و ميخواهد درسته تو حلقش فرو كند تا از پا نيفتد.
دخترخالهها لباس مشكي هايشان را ورق ميزنند و دست آخر به همين بهانه از شوهران شان پول یک توپ ترمه را درآورده از آقای ملوک زاده دو قواره حرير مشكي٬ قسطی ميخرند ميدهند عذرا خياط برايشان لباس مدروز بدوزد و در حاليكه شرح غمانگيزي از زندگيام و غريبيام براي عذرا خانم ميگويند حواسشان هست يقه بازتر باشد ، آستين را آستر ندهد، كمي دور يقه سنگدوزي...
برادرزاده نوبالغم میخواهد یک جوری جیم شود. دم به دم بهش اس ام اس میرسد. می رود توی حیاط پشتی و یواش رژ ملایمی میمالد.خواهر کوچکش سر میرسد:عمه میم مرده ، داري آرايش ميكني؟ بیشعور! الان به مامان میگم چقدر بیشعوری!
عشرتخانم تلفني به خواهرش :دست نگهداريد! فعلا كارت عروسي پخش نكنين... خدابيامرزه، بودنشونم دردسره مردنشونم دردسره!
قبرستان امامزاده عبدالله
اللهم اغفر لهذه الميت...
برادرها قبري آن گوشهها زير سايه کاج پيدا كردهاند. دوست ندارم. زیر کاج علف سبز نمیشود. خاك خيس و حاصلخيزي دارد.
جاريهايم كنار قبر ايستادهاند، بچه مريم پيله ميكند كه زن عمو چي شد؟ مریم ميگويد رفته پيش خدا. بچه ميپرسد خدا كجاست؟ مريم بهش خرما ميدهد. رمضون خله زنده ست و حلبي زنگ زدهش هنوز دود ميكند. مريم بچهش را ميبرد جلوتر و دود ميدهد.
خاله خانم عصا زنان از راه ميرسد و مينشيند روي تل خاكي كه به جاش من آن پايين را پر كردهام. اشك ندارد. نا ندارد. آرام روي سينههاي لواشكياش ميزند: مظلومِ خِرزا(خواهرزاده)، خاله بَميره/ مه لالِ گوگزا(گوساله)، خاله بَميره... ف اشاره ميزند كه خاله خانم را ساكت كنيد تا بيشتر ازين آبروريزي نكرده... نوشين خاله خانم را بغل ميكند و با صدايي بلند جوري كه صداي خاله خانم در آن گم شود : خب، خب براي قلبت خوب نيست... شكوفه خانم، آخر آرتيستهاي دنيا. براي نشان دادن عمق اندوهش كل ميكشد، هيستريك ميخندد، جوري كه همه باور ميكنند ديوانه شده. بلند ميشود ميرقصد، حتي ميتواند غش كند.
رستوران اكبر شانديز
شكوفه خانم بشقابش را ليف ميكشد. ممدنژاد روبروي تيمسار اخوان نشسته، ميخواهد استخوان ران مرغي را كه تو بشقابش است به دندان بكشد و غضروفش را بجود ، خجالت ميكشد. خانم توكلي يواشكي تكهاي از گوشت را لاي نايلون فريزر ميپيچد و زير چادر ميبرد. زني كه نميشناسم ازش ميپرسد: عزب داري؟ گوشت عروسي بخت باز ميكنه نه عزا!
مسجد امام حسن
حاج آقا اسلامي سخنران است. خطبه عقدم را هم خوانده بود. يك كلمه از حرفهاش ربطي به من ندارد. دخترخالهها و دخترعمهها گوشهاي نشستهاند و رسومات به جا ميآورند. از محسنات مرده ميگويند.
غروب
مامان زنگ ميزند: ميم جان، امشب خاله توران همه را براي شام خواسته. خيلي وقت است تو را نديده، شندره پاره نپوشي ها!
با عجله حاضر ميشوم. خاله توران باز از آن مهمانيهاي پاگشاي اعياني ترتيب داده كه تا يقه زير قرض ميبردش. با كباب غاز و بره و مرغ هوايي. بابا، ننجون، علي آقا، عموجان، عروس، زبيده آلمان، مهشيد خانم، آقا رسولي، پسر فردوس خانم، مادرشوهر سلطان، آن آقا كه مسعود را ختنه كرده بود، پسرهاي آقاي مظلوم، رمضون تانك، اصغر ممدآقا، زهرا اخوان، آقا ميكائيل ساندويچي، دكتر اعتضادي، آقاي يوسفي و زن و دخترش، علي بشكه، مستخدم دبيرستان ملك زاده، خانم ن.... قيامت!
*رویا جان بابت تاخيري كه در مردن پيش آمد عذر ميخواهم.
...
توهم عمر جاويد در خانواده ما موروثيست. مادربزرگم در نود و دوسالگي، وقتي كامواي قهوهاي را دور انگشت سبابه ميپيچاند و با قلاب پايهبلند ميزد تا سوراخهاي لابهلاي گلهاي هشتپر روسري توريش بازتر باشد، رو كرد به مادرم: ايران! سال بعد برايم كامواي مغز پستهاي بخر.
حالا تو بخند... من اما قصههاي گلزده توريام را شصت سال بعد خواهم نوشت. قصه مرگم را برايت مينويسم رویا. و خيالم آسودهست، كو تا مردن من!
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك