نباید حالا چیزی بنویسم. می دانم پشیمان می شوم از نوشتنش. صبرم کم است. دلم پر. می خواهم چند روزی٬ چند ماهی گم و گور شوم.بروم تو کما. کاش چند روزی کسی پیدا شود بیاید مادر بچه م شود. زنی بشود برای شوهرم.چند روزی شغال بشوم٬ مرغ بشوم٬ علف بشوم... خسته ام. پشتم قوز درآورده. قوزم درد می کند. در همه ی اشکال دنبال خط تقارن می گردم. سرم درد می کند. مراقب باشید. علمک گاز سر کوچه ها فلز محکمی دارد. امشب خانم احمدی میرزاقاسمی پخته. من چیزی نپختم. موذن اردبیلی اذان می گوید همین الان. اشهد ان لا اله الا الله. حتما خانم احمدی زیر قابلمه را کم می کند و قامت می بندد. من به افق که به رنگ ماتیک است زل میزنم.چه غروب دلگیریست! یکنفر مرا ببرد بیمارستان شفا بستری کند.