توهم عمر جاويد در خانواده ما موروثيست. مادربزرگم در نود و دوسالگي، وقتي كامواي قهوه‌اي را دور انگشت سبابه مي‌پيچاند و با قلاب پايه‌بلند مي‌زد تا سوراخ‌هاي لابه‌لاي گل‌هاي هشت‌پر روسري توريش بازتر باشد، رو كرد به مادرم: ايران! سال بعد برايم كامواي مغز پسته‌اي بخر.

حالا تو بخند... من اما قصه‌هاي گل‌زده توري‌ام را شصت سال بعد خواهم نوشت. قصه مرگم را برايت مي‌نويسم رویا. و خيالم آسوده‌ست، كو تا مردن من!