آبان‌ماه كه هوا رو به سردي رفت، يك صبح وقتي ميچكا مدرسه بود، كيف پولم را برداشتم و تا بازار شهرداري پياده رفتم. دنبال شلوار گرمكن مشكي كه بچسبد به ساق‌هايش و گرم نگه‌اش دارد، مغازه‌ها را يك به يك گشتم. بالاخره آن گرمكن كركي مشكي كه اندازه‌ش بود پيدا شد و به چهار هزار تومان خريدمش. ظهر كه برگشت طبق معمول همه‌ي دخترها كه هرچه برايشان بخري، از جوراب تا لباس پرنسسي، بال در‌مي‌آورند و نيم ساعتي جلوي آينه رژه مي‌روند، پوشيد و مرا بوسيد و خنديد و گفت: حالا ديگه تنم از سرما دون دون نميشه.

صبح امروز بعد از رفتن ميچكا و قطع شدن صداي بوق مكرر سرويس، كنار ميز نشستم .براي خودم نان و پنير و سبزي لقمه گرفتم و تلويزيون را روي كانال دو ثابت كردم. صحنه‌هاي شكار حيوانات بود. عقاب‌هاي دريايي به خيل پرندگان كوچكي حمله كرده بودند و آن‌ها كه نمي‌دانم چه بودند در پروازي منظم ، هزاران پرنده، هزاران پرنده به كوچكي گنجشك، در پروازشان شكل امواج خروشان دريا را بر آسمان آبي رسم مي‌كردند تا عقاب‌ها دچار خطاي ديد شوند. بالاخره عقابي توانست يكي را را شكار كند و شكار كوچكش را زنده و گرم در آسمان آبي و در حال پرواز لقمه لقمه خورد. چندشم شد و كانال را عوض كردم.

شبكه يك، مثل هرروز برنامه‌ي صبح عالي بخير. اه! اين هم که نمایش جنگ است٬ لبنان و غزه . بلند شدم تلويزيون را خاموش كنم. چون نمي‌خواستم اعصابم را با ديدنش خراب كنم. چون از وقتي پدرم تلويزيون خريد ما هر شب تصوير خانه‌هاي ويران و تانك و فلسطين و حلبچه و شلمچه ديديم. بلند شدم كاست شب،سكوت، كوير را بندازم توي ضبط و بعد يك ليوان چاي ديگر و قصه‌هاي گلشيري و خلوت و خلسه را بيابم. اما تا برسم مجري رسيد و از روزنامه‌ي جام جم ديروز و تصاويرش گفت. كنجكاو شدم اين كدام تصوير بوده كه آقاي يزدان‌پرست را چنين منقلب كرده تا ده دقيقه تمام از تاثيرگذاري هنر عكاسي بگويد. جام جم آنلاين را باز كردم و خدايا، در ميان تصاويرش گنجشكم را پيدا كردم!

 اين پاي لاغر ميچكاي منست با همان شلوار كه از بازار شهرداري چهار هزار تومان خريدم و داخلش كركي ست. با همان انگشتان لاغري كه هميشه لاك‌ناخن‌هاي صورتي و بنفش را قاطي مي‌كند و مي مالد بهشان! اين موهاي خرمايي رنگ ميچكاي منست كه از نرمي زياد گيره مو  ازش ليز مي‌خورد و دم‌اسبي اش شل مي‌شود! مدادت كو؟ كتاب بخوانيمت كو؟ ... اين مرد غريبه چرا بايد دخترم را بغل بگيرد؟ اين بچه حالا بايد مدرسه باشد. بله مدرسه، امروز از درس پرواز ديكته دارند. از ويلبر رايت و اولين هواپيمايش. او قشنگ ترين جمله‌ها را با "لذت بخش" و "مسافران فضا" مي‌سازد...

 صورتش خونيست. آينه‌هاي راستگويش شكسته‌اند. سفت نگهش دار مرد غريبه! بلوزش را كه رفته بالا بنداز توي شلوار، كليه‌هاش سرما مي‌خورند. کاش همه ی مادران غزه بمیرند. خوب نگهش دار! او پر از نقاشي‌هاي گل و درخت و پرنده‌ست، با روزهاي آفتابي و خانه‌هايي با پنجره‌هاي رو به باغ و اجاق‌هاي گرم. هنوز با پاهايش مورچه‌اي را له نكرده و تنش با كمي سرما دون‌دون مي‌شود.