تابستان داغ تر
گرمم است. بلوز كه مي چسبد به پشتم انگار همين حالا از زير اتوي داغ بيرون كشيده و پوشيدمش. رطوبت هوا امروز نفس گير شده. دارد طاقت مرا مي سنجد. صبح باغچه را صفا دادم. دوباره گوشه اي جا باز كردم و تخم جعفري و ريحان و تربچه نقلي پاشيدم و آرام لحافي از خاك رويشان كشيدم ، چه خواب نازي! حتي اگر يك جعبه ي خالي ميوه داري و يك كف دست آفتاب، چيزي بكار. دلت را بدست مي آورد،قول مي دهم.
.
.
خانم احمدي نشسته بود روي قاليچه ي ماشيني قرمز رنگ و برگهاي نعناع را از ساقه ي چوبيشان جدا مي كرد. نصف باسنش از قاليچه بيرون بود و بالاي سرش روي ديوار، مارمولك با اندام كوچك ترسناكش چسبيده بود به ديوار. خانم احمدي از جايش پريد و لنگه دمپايي مردانه ي قهوه ايش را پرت كرد سمت مارمولك. خطا رفت. مارمولك كوچك نترسيد و تكاني هم نخورد. خانم احمدي بزرگ! لنگه ي چپ را پرت كرد و خورد به دم باريك زرد رنگ و دم جدا شد و افتاد روي نعناع. مارمولك پابرهنه فرار كرد و بعد خانم احمدي برايم گفت كه از ديروز تا حالا قلبش نامنظم مي زند و آب شهر اين روزها چرا اينقده بدبو است و بركت خدا، رنگ ادرار اسب است و بلورفروشي هاي خيابان سام حراج كرده اند و خودش چندتا كاسه و گلدان و شكلات خوري خريده براي يك وقت هايي كه لازم شد جايي كادو ببرد و مارمولك كه خون ندارد كه، نعناع ها نجس شدند؟ ها؟... و دخترهاي دانشجوي سوئيت بالايي ديشب داشتند دوتا پسر را مي آوردند خانه كه من ديدم و آقاي احمدي هم ديد و كيش كرديم و پيش كرديم و ردشان داديم رفتند و ازين به بعد شما هم حواستان باشد كه كي مي آيد و كي مي رود، لعنت خدا برجان شيطان.
گرم است به خدا! خيلي...
.
.
نشسته بوديم توي كلاس ،روي صندلي هايمان و نگار برايمان تعريف مي كرد كه: " ديروز چند جهانگرد خارجي آمده بودند از شركتمان كه من در قسمت فروشش كار مي كنم روغن موتور بخرند و هيچكس نمي فهميد اينها دردشان چي است. همه را كنار زدم رفتم جلو و خيلي راحت راحت به انگليسي برايشان گفتم كه ..."..... كه يك مرد جوان خوش تيپي با لباس شيك و آراسته ، دوتا گام بلند برداشت و نشست پشت ميز استاد. اوه، ماي گاد! ... تيچرمان ودينگ پارتي دعوت داشت و بجايش همين مستر ِوري هندسام ِ تو نايس تو فرگات كلاس را اداره مي كرد. نگار زبانش را بلعيد و ناهيد آب دهنش پريد توي حلقش و چشمش پر از اشك شد و فاطمه پاشد برود از آبدار خانه برايش آب بياورد كه پاش گرفت به پايه ي صندلي و نرگس زود چادرش را باز كرد و دوباره انداخت دورش و كور شوم اگر دروغ بگويم،خودم ديدم بيتا يواشكي توي كيف آينه باز كرده بود و خودش را چك مي كرد. من هم خب آدمم، دل دارم، چي خيال كرديد؟
.
.
نقاشي هاي ميچكا نقل مجلس دوستان شده.معلمش شوخی یا جدی، گفته كه ميچكا بهترين شاگرد او در ميان همسالانش است. تازگي ها علاقه به خواندن كتاب را از دست داده و فقط گوش دادن به موسيقي و روخواني كتاب هاي انگليسي اش برايش جالب است. به پسر خانم احمدي اسكيت ياد مي دهد و كشته ما را كه "من دارم به بزرگتر از خودم اسكيت ياد ميدم".
هوفففف٬ پختم...
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك