امروز چهار ساعت کلاس داشتم، دو زنگ. سقف یکی از کلاسها چکه میکرد. سقف کلاس یازدهم با فواصل کم، بین چوبهای نراد چسب نواری پهن چسبانده بودند تا باران یا فضلهی موش روی سر دخترها نریزد. دخترها با موهای بافته و فر و لول و صاف شده، همه رقم. اواسط زنگ اول توی راهرو بلبشو شد. میگفتند موش توی کلاس پیدا شده. شاید هم باران چکه میکرده یا دفتر ماژیک نمیداده به معلم. وقتی میآمدم، توی دفتر دعوا بود. چای به همه نمیرسید. معلم ادبیات فلاسک کوچک خالی را در هوا میچرخاند و خط لبش را نامتقارن کشیده بود. معاون گفت آبدارچی گَمَج است و مفهوم پر و خالی را نمیفهمد؛ چون بهش گفته ام پر کن اما باز تا کمر فلاسک خالی است. موقع پایین آمدن از پلهها، آبدارچی که دهانش همیشه نیمهباز است و گردن ندارد، داشت میآمد بالا تا فلاسک را بردارد ببرد پر کند. باران نارنج درختهای حیاط را شسته بود.کنار در آهنی، زیر باران ایستادم تا از ساختمان مجاور کلید دربازکن را بزنند. در همیشه قفل است تا دخترها فرار نکنند. بیرون ترافیک بود. آقای ضیابری سیبزمینیهای کیلویی شصت هزار تومن را در سینی میچید. ماشینی که شیشهی عقبش بخار گرفته بود، زد به بانکهی زیتون. بانکه چپه شد و آب شور و زیتون پاشید کف آسفالت. بانکه به چپ و راست قل خورد، انگار داشت جان میداد؛ شیه آن جوانک با پیراهن سفید. از دستفروش نرگس خریدم و برگشتم خانه. نرگسها را گذاشتم در گلدان سبز گونگشاد شیرازی، کنار عکس خندان پیرزن. عود روشن کردم. کتری که داغ شد یک قاشق حلوا گذاشتم در دهانم تا قندم برود بالا و کلمات راه خروج را پیدا کنند.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك