دیروز صبح وقتی هنوز از رقصیدن با مهین و فرامرز کیفور بودیم اسراییل ما را زد. کولی آنقدر معطل کرد که ترافیک امین‌الضرب سنگین شد و دیر رسیدم. پشت کوچه‌ی مدرسه پارک کردم و موقع پیاده شدن به پاهایم نگاه کردم مبادا با پیژامه آمده باشم. پیرمردی که دست چپش مثل کله‌ی مهین موقع رقص تکان‌های منظم اما غیرارادی داشت، خرمالوهای حیاطش را داخل لگن رویی چیده بود برای فروش؛ کولویی سی تومون. دافساری و بیجاربنه توی راهرو بق کرده و ایستاده بودند، چون معلم زبان امتحانش را لغو نمی‌کرد. معاون تو لک بود. بیخودی ژست آدم سرحال گرفتم. این حالت من هم غیرارادی است؛ هر وقت کسی حالش خراب باشد، می‌روم در جلد دانای صبور مهربان خر. با اینکه حوصله نداشتم اضطراب یک نفر دیگر را از جنگ به دوش بکشم اما پرسیدم: خوبین شما؟... منتظر بودم چهار تا فحش به این‌وری‌ها و دو تا به آن طرف بدهد. انگشت‌های دست راستش را داخل آستین چپش فرو برد و گفت که روزهای بارانی حالش بد می‌شود چون همه‌ی تصمیم‌های مهم زندگی‌اش را در روزهای بارانی گرفته؛ اما چیز مهمی پیش نیامده و کلاس حاضر است. پاهای سنگینم را از پله‌ها بالا کشیدم و در مسیر، به گیس‌های آفریقایی سلام دادم. اواخر زنگ، وقتی دخترها لمینت ناخن‌هایشان را باهم مقایسه می‌کردند فهمیدم موبایلم را در خانه جاگذاشته‌ام. بعد از پنجره، زیتون‌های سبز و نارنج‌های کال درختان‌ حیاط را تماشا کردم؛ لامپ‌ دیوار حیاط شکسته بود و باران در چاله‌ها سماع می‌کرد. انگار واقعا چیز مهمی پیش نیامده باشد و حتی برای شب، دو بلیط تئاتر داشتم.