چند ماهی می‌شود عزیز گرفتار دیسک کمر شده. از کار و کاسبی افتاده. چند باری زنگ زده ببیند به جاش کسی را آورده‌ام برای کمک؟ سواد ندارد. هر دو سه روز ویدیویی در واتساپ برایم می‌فرستد؛ از صادق بوقی و ساناز شمالی تا الهی قمشه‌ای و جنگل‌های استوایی و رقص قاسم‌آبادی. که بگوید هستم، برمی‌گردم. می‌تواند به تنهایی یک شعبه‌ی جدید اینستاگرام بزند. هر چه استیکر بوس و بغل و سبد گل جمع کرده بودم براش فرستادم. دیروز گفت اگر معلم‌های مدرسه، پرستار بچه خواستند مرا معرفی کن. گفتم زایمان کم شده عزیز؛ تو که دَس‌کمال داری؛ بزن تو کار انار ترش و پیازداغ و سبزیجات خورشتی. همه ناخن کاشته‌اند و دیگر دست‌شان به رنده هم نمی‌رود. گفت خا خا هَنم خُبه؛ جانه بیمیرم، بیدین کی چی خایه. خداحافظی کرد. غروب برای یاد‌آوری بود یا چی، ویدیوی «رفیق جان پاییزت مبارک» فرستاد. ویدیو پر بود از انار ترک خورده‌ی دل‌خون. فصل اردک شکم‌پر است و آلو جنگلی و چوچاق. آخرین بسته‌ی ترشِ‌انار را از فریزر درآ‌وردم برای انارتیم کباب. دلم رفت پیش بچه. بغض کردم و برگرداندم سرجاش. این پاییز شاید فسنجان را هم تحریم کنیم. موج جدید تحریم‌ها از گردش در جنگل نقله‌بر تا شنیدن آهنگ‌های ادل را دربرمی‌گیرد.