از صدای خانم کاف پیداست دارچین توی راهپله به پر و پایش پیچیده. صدا مهربانتر میشود اما اجازه نمیدهد گربه برود داخل آپارتمان چون پنجههایش گلی شدهاند. باران رته میزند و تلاش میکند منظرهی حیاط پشتی را کامل کند اما موفق نمیشود. ماشین بزرگی که نمیدانم بیل است یا چه، دارد درختهای صنوبر زمین پشت خانه را از ریشه درمیآورد و همزمان اره موتوری چوبها را میبرّد. درخت گردو و نهال آووکادوی آقای اتحاد میتوانند ببینند پشت دیوار چه خبر است؛ من فقط صدا میشنوم. نیم ساعت دیگر باید راه بیفتم سمت مدرسه. مانده بودم کمی مطلب جمع کنم. پایاننامه مثل نعش فرامرز روی میز افتاده و ذهنم گیر کرده به حرف آن مرد عکاس که گفت طوری دوستت را بغل کن که فقط نوک انگشتانت در عکس دیده شود. عکاس گمان میکند سرانگشت شاعرانهترین یا شاید مهربانترین بخش دست است.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳ ساعت توسط میم
|
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك