کولی تمام راه رجز خواند. گفت که مادر شجاعی نیستم و خوش به حال بچه‌هایی که مادرانشان حریف آقای مدیر هستند و زورشان می‌رسد هر خوراکی ناسالمی ببرند مدرسه. سر آخرین پیچ تهدید کرد دیگر به آقای عباسی معاون سلام نمی‌کند. وقتی رسیدیم یکی از دخترهای جوان به جای آقای عباسی دم در ایستاده بود و پسرها را تحویل می‌گرفت. کوله‌اش را برداشت و پیاده شد. گردنش توی یقه فرو رفت، سلام کم جانی داد و بدون خداحافظی رفت داخل.
کتم را می‌اندازم روی صندلی. یک لیوان چای می‌ریزم و به این فکر می‌کنم که نوشیدن چای از لیوان فرنچ پرس سخت نیست؟ صفحه گوگل را باز می‌کنم و آگهی‌های آفتابه‌ی صحرایی را می‌بندم. در اکیووِدِر هوای امروز تورینگن دو درجه بالای صفر است اما صفر درجه حس می‌شود. کپک بالا و گرده‌ی علف پایین است. کیفیت هوا عالیست. از فعالیت عادی در محیط باز لذت ببرید. عکس‌هایی را که دیشب فرستاده برای چندمین بار تماشا می‌کنم. ازش پرسیدم ماری کلر برگشته؟ گفت احتمالا ماقی کلق تا دوشنبه و شروع کلاس‌ها برنمی‌گردد اما همه چیز مرتب است و پلوپز عصای دست است و این حرف‌ها.
لیوان را دوباره پر از چای می‌کنم و با اَغوزکِنّا خالی می‌کنم. چشم‌ها را می‌بندم تا عطر رازیانه را بهتر حس کنم. صدای دستگاه جوشکاری از کوچه پشتی می‌آید. یاد حرف‌های دیشب نیشابور در کافه‌ی زیرکوچه می‌افتم که دنیا به سمت تخریب پیش می‌رود نه جنگ. لیوان را می‌گذارم روی میز کنار چرخ خیاطی که هنوز نخ خاکستری دامن مخملش دور ماسوره پیچیده. می‌روم توی اتاقی که برایم تبدیل به تونل زمان شده است. برس‌هایی را که در چمدان جا نشدند از طاقچه‌ی دیواری پایین می‌آورم. انگشت‌ها را لای شیارهای برس گرد چوبی می‌کشم و موهای سبز و سرخابی و قهوه ای نرم و کوتاهش را بیرون می‌کشم. در سرم شروین شروع به خواندن می‌کند.