عزیز همه دندانهایش را کشیده جز دوتای جلویی. اما خوشحال است چون دندان درد ایمانش را جویده بود. خواب آور میخورد و نماز صبحش قضا می شد.
حلوا را از مایکروفر بیرون آوردم و دو لیوان چای ریختم.
پرسید عطر هل و زعفران از کجاست؟ گفتم از خوابهای مادرم. خواب دیده حلوا پخته برده تکیه بهرستاقی ها. گفتم جانه مار، قندت بالاست خواب زیاد می بینی! گفت من سوال کردم. گفتند به گردنت هست، شاید یکی مریض دارد باید حواله را ببری تحویل بدهی. مرا مامور کرده اند.
عصر سوار شدیم رفتیم روبروی جاندارمری پشت شهربانی ، تنگه کوچه. تکیه بسته و خاک روی نرده ها و پله ها نشسته بود. پیرمرد کفاش دم حجره باریکش زیر سایه انجیر نشسته بود بیکار. از شیشه ماشین صدا زد : مشدی!... با دست علامت داد بیا. مشدی با کمربند چرمی و دمپایی پیش آمد. خوابش را برای مشدی گفت و دیس حلوا را بهش داد. مشدی را مامور کرد و برگشتیم. این بشقاب هم سهم شماست.
گفت من هم دیشب خواب دیدم. پاشدم رفتم تو حیاط. چار تا درخت بیشتر نداشتم. دو بار شمردمشان و خوابم را به هفتمی گفتم.
بعد نانش را در چای خیس داد. یک قاشق کوچک حلوا گذاشت نوک زبانش و زیر دو دندان جلویی آرام آرام ذوبش کرد. چین های پیشانی اش باز شد. پرسیدم جواب آزمایشت را گرفتی عزیز؟ یک قورت از چای سرکشید و گفت آهان، قندم بالاست.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك