از باغ برمی گشتیم. خسته ، با پاهای گل آلود و دستهای تاول زده. گفتم آرامتر برو. این حوالی نرسیده به خشکبیجار خانه ای هست که بالای دروازه اش رز رونده دیوانه ای مشغول راهپیمایی اعتراضیست. پرسید اعتراض به چه؟ گفتم اعتراض به خرابی دنیا. گفت در گروه همکاران نوشته اند هر دو فرزند همکار آبادانی اش زیر آوار متروپل مانده اند.
در دلم دمام می زدند، در سرم سنج. پرسیدم حالا آن پدر و مادر سر به کدام بیابان بگذارند? سرش را به علامت تاسف تکان داد و پدال گاز را بیشتر فشرد تا بلکه تمام شود این جاده که دور متروپل می گشت.
به خانه که رسیدیم، ماه پیامی فرستاده بود. زنی با چیزی شبیه درجات نظامی روی مچ آستین، رو به فرمانده اش چشمک می زد و سرود می خواند. نمی خواند. می رقصید. یک جور رقص که میچکا اوایل نوجوانی در تنورش افتاده بود. جوری که دوربین را هم به تور انداخته و در مقایسه با جمعیت سالخورده و ماتم زده اطرافش، تافته جدابافته بود. میچکا گفت آ.. داری اون زنه رو می بینی که... گفتم آره همونه ولی باید پیرتر ازین شده باشه تا حالا!
چند بار دیگر تماشا کردم، حال مسمومیت بهم دست داد. دعا کردم دخترهای مدرسه نبینند. بعد مامان زنگ زد. پرسید کیسه برنج شما تا کی طاقت دارد؟ گفتم دو هفته. گفت دتر قروون، میخری دو کیسه بخر. اینجا قیمتش به شاخ آهو بند است، رشت چطور؟ گفتم به قیمت خون پدرشان. گفت چاره چیه؟ شکم که دروغ نیست!
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك