مدرسه یکشنبه‌ها دور است. بعد از یک بیداد و دو مرغ سحر. صبح ماشین سرگیجه داشت و فرمان بدقلقی می‌کرد. به همخانه گفتم من این حالات را می‌شناسم، علائم بارداریست و بزودی خرج روی دستمان خواهد گذاشت. گفت خطرناک است و برایت نگرانم، امروز نرو. گفتم ما که با بحران آموخته شدیم، یکی بیشتر! و می‌دانستم نباید این را بگویم چون بعضی کلمات جن دارند.
همه راه را با احتیاط رفتم و همه لاک‌پشت‌ها به سلامت از عرض جاده گذشتند.اخبار ساعت هشت رادیو اعلام کرد در لبنان با وجود شرایط بد اقتصادی مردم پای صندوق‌های رای رفته‌اند. در ایالت ویسکانسین آمریکا تیراندازی شده و هفده نفر زخمی شده‌اند. بیشترین آسیب از خشکسالی را هم استرالیا دیده است. بعد صدای استاندار بوشهر که لهجه جنوبی نداشت پخش شد که اینجا در انبارها به قدر کافی همه نوع ارزاق ذخیره داریم اما چند شرکت بزرگ در تهران که انحصار واردات کالا را دارند باعث همه مشکلات هستند.
هشت و بیست دقیقه رسیدم. بچه‌ها را به صف کرده بودند. فرمان نمی‌چرخید و نمی‌توانستم صف را دور بزنم،ناچار شدم پشت معلم ریاضی پارک کنم. همکاران در دفتر پیرامون احکام جدید، ماکنیزانِ علی می‌خواندند. معلم عربی گفت کارگزینی حکم جدید زده و تا ظهر در سامانه قرار خواهند داد و رتبه‌بندی هم رفت تا شهریور. یک نفر آه کشید!... در دفتر حضور و غیاب، ساعت ورودم را هفت و پنجاه و پنج دقیقه یادداشت کردم و همراه صف رفتم طبقه بالا. چند دانش‌آموز با حالت آزرده گفتند عه خانوووم چرا انقدر زود اومدین؟! برگشتم توی راهرو تا جابجا شوند. ماهک که صندلی‌اش کنار در بود جوری که بشنوم گفت بچه‌ها خیلی کارتون زشت بوداا! از پنجره راهرو باقلاباغ پشت مدرسه را رصد کردم که خاک تیره‌ای داشت و خوب شخم خورده بود. یکشنبه اردیبهشتی روشن و ملسی بود و هر زنگ هوا گرمتر شد. زنگ آخر اجازه دادم مقنعه‌هایشان را بردارند. میان زلف‌های افشان و بوی عرق که نوید بازگشت بویایی‌ام را می‌داد صدای همهمه‌ای از بیرون کلاس آمد. دختری کف راهرو به پشت دراز کشیده بود و سینه‌اش بالا می‌پرید. صحنه آشنایی بود. دویدم سرش را به پهلو گذاشتم روی کف دست چپم و دیگر یادم نمی‌آمد چه باید می‌کردم. مدیر و ناظم آمدند و جمعیت کنجکاو را پراکنده کردند. مدیر گفت پاشو دختر، لوس‌بازیا چیه درآوردی؟! در چشم‌های نگرانش دستپاچگی و استیصال و خستگی سی ساله و ترس از بازخواست اولیا را می‌دیدم. وقتی سر دختر را تحویل مدیر می‌دادم یادم آمد که صبح خودم به حادثه فراخوان داده بودم.