عصر بعد از گوش دادن به چسناله های زن فاستوس و تمرین کسر و احتمالات با کولی ، روسری گلدرشتم را سر کردم که پیاده بروم میدان شهرداری هم شیرین باقلا بخرم و هم کمی پای موسیقی خیابانی آن جوانکه بایستم. او هر بار جوری ساز دهنی می زند که باران می گیرد.

همخانه گفت نرو! همین دیروز پریروز از اداره اماکن یا نمیدانم چه رفته اند جلوی کار نوازندگان خیابانی در شهرداری و سبزه میدان را گرفته اند. بهانه داد دست عصر جمعه . گلهای روسری ام پرپر شد.

زنبیل حصیری را به آشپزخانه پس دادم و کفشهای کالج قرمزم را نپوشیدم و پیاده رفتم تا ته بلوار. ون کافه سبزرنگ نبش خیابان ایستاده بود و چنارها می رفتند. یکهو شیشه خشکشوبی صدا زد آهای!