اهل آبادی پیرتر از گذشته شده اند و مادرم روی همه اشیا پلاستیک می کشد تا نو و جوان بمانند.صبح زن همسایه آمده بود تسلیت بگوید. بین تبریک عید و تسلیت رفتگان مانده بود. یادم آمد دهه شصت لغتی هم داشتیم بنام تهنیت. شاید چیزی بین همین دو اوج بوده. تبریک بود ولی بوی غم میداد. چادرش را به دندان گرفت و از پلکان بالا آمد. از تراس نگاهی به حیاط خودشان انداخت ببیند تا کجا اشراف داریم.

لیمو شکوفه داده و خرمالو نوج زده و ازگیل ژاپنی بچه کرده بود. بهار توی حیاطشان گیر افتاده و خودش را به در و دیوار میزد.