شش روز است باران یکریز می‌بارد. با دست و پای منجمد می‌آیم توی هال. پتوی اهدایی روز معلم سال خون را دورم می‌پیچم و گوشی را برمیدارم. می‌گوید پس تو کی می‌آیی؟ چرا مرا عبدال کردی؟ من «بَمرده‌خواخر» هستم. صاحب‌عزا منم. «دیدن» دارم. فردا خانم تهرانی که بچه‌اش را اعدام کردند با دسته‌جات می‌آیند «تسلیت باد» بگویند. کسی نیست پیشخدمتی کند. اینها که «دست و پرچنگ» ندارند جانه مار. یک دیس حلوا هم بپز بیار. خانم تهرانی را که یادت هست بچه جوانش را اعدام کردند، با گروه مادران باهم می‌آیند. جانه خواخر بچه نداشت ولی مردم‌دار بود. ملت «وارشه روز» آمدند تشییع جنازه. هنوز هم می‌آیند . فعلا گروه خانم تهرانی صف اول نشسته‌اند، همان که بچه‌اش...  وشونِ دلِ قربون. داغ جوون بَخردنه. باز  «تیل بزه باهار» آمد و داغشان را تازه کرد. هوا هم سردی می‌کند ولی مَردی ندارد. این چند روز  هم «چِلچلاسوز» و «پیرزناگوز» است. با این وصف و حال ولی بچه را به‌قاعده بپوشان.  «کَئی‌تیم» را هم بیار کَل بیاورم توی باغچه بکارم. باهارِ کَئی برای اندرون خاصیت دارد.