با مقنعه و شلوارک نشسته بودم توی هال و برای زنگ تفریح مجازی‌ام یک نعلبکی سمنو با یک لیوان پاشاباغچه بزرگ چای گذاشته بودم روی میز که میم کوچک خبر داد خاله بزرگ هم مرد. کمی از اینکه حتی بغض هم نداشتم احساس شرم کردم. در گروه خانوادگی نوشتم «بچه ها خاله مرد». بعد با نرم‌افزار بانکی قدری پول حواله کردم. به توراسب خبر دادم با آرامستان تماس بگیرد تا قبر را بکنند. توراسب پرسید قبرش کدومه؟ پانونِ ننجون یا اون یکی؟ داد زدم نه نه، اون مال مامانه! قبر پانون ننجون مال مامانه! ... لرزیدم. شاد را باز کردم و نوشتم تا ساعت دوازده هر کدام ده سوال از درس طرح کنید. سرم را گذاشتم روی دست و چشمها را بستم. کولی پرسید چی شده مامان؟ میچکا کولی را برد اتاق. داشت بهش می‌گفت مامان ناراحته چون خاله‌اش مرده. کولی گفت نه بابا، اون صد تا خاله داره... تا غروب هشت بار به مامان زنگ زدم. آخر گفت ته مار بمیره چه انّه تیلفون زنّی؟! بعد گریه کرد ازینکه خواهرها در آن دنیا همدیگر را نمی‌بینند و اگر هم ببینند نمی‌شناسند.

 ساعت از نیمه‌شب گذشته. عکس‌ها را ورق می‌زنم. درحیاط خاله می‌ایستم. اینجا خواندن و نوشتن یاد گرفتم و با تف انداختن روی بخاری علاءالدین شبهای بی‌تلویزیون زمستان کودکی‌ام را مشغول کردم. در اتاق وسط ،ابن‌ملجم مداد سوسمارنشان را آنقدر لای انگشتانم فشار داد تا خطم خوب شد  و درسخوان شدم . خاله هم مثلا مادرم بود.