داشتیم کولی را می‌رساندیم کلاس چرتکه تا بزرگ شود.محمد نوری در رادیوی ماشین یار مبارکباد می‌خواند. جینگ و جینگ ساز می‌آمد و نومزدش با ناز تو حجله رو تخت طلا خوابیده بود... گفت عجیبه که به این ترانه مجوز دادن! گفتم لابد چون شازده دوماد هم توش نشسته! حساب کردند ناموس خودش است ،به ما چه. کولی گفت من ازین آهنگای ایرانی اصلا خوشم نمیاد و ایران هم خیلی کشور چرت و پرتیه و من هر وقت بزرگ شدم میخوام برم اینگیلیس. پرسیدم دیگه کیا میخوان برن اینگیلیس؟ گفت مسیحا و آرتان.

بعد رفتیم استادسرا تا از خرازی قدیمی کتاب قلاب‌بافی بخرم و چند رج دیگر زمستان‌بافی کنم. خرازی بسته بود. از مرادی آش قلمکار خریدیم و به چند دیوار آجری خزه‌بسته قدیمی سلام دادیم. روی شیشه یکی از مغازه‌ها چسبانده بودند «به یک خانم جوان مجرد نیازمندیم». دلم رفت به  آن سوله در و پنجره سازی اول جاده انزلی که به یک نوجوان نیازمند بودند و  شور افتاد. توی آن سوله سرد و زنگ‌زده بین آن همه آهن و آلومینیوم بی هیچ گیاه ،دل سیاه می‌شود.

برگشتنه دو نفر پرده تسلیت به دیوار مدرسه می‌آویختند. به کولی گفتم پسرم ، خانم معلمت پدرش را از دست داد. یادت باشه هر وقت دیدیش بهش تسلیت بگی. چون خیلی غمگینه. کولی گفت: اما مامان، اون نباید زیاد غمگین باشه چون خودش که هنوز نمرده. این مهمتره!

شب گوگل‌مپ را باز کردم. از فراز جنگل‌های هیرکانی کمی بالاتر از زمین زاغ‌سلیمون و پایین تر از باغ خانه‌کتی، قبرستان روستا را پیدا کردم. رفتم پایین و آنقدر کنار بابا نشستم تا خوابش برد.