امروز ،یکشنبه بارانی اول اسفند، میان زمین و آسمان خاله کوچک را از دست دادیم. از بین همه فراق هایی که بعد ازین درخت تنهایی مان را تناورتر خواهد کرد، این یکی از سخت ترین ها بود. خاله کوچک از معدود فامیلهایی بود/ هست که داشتنش واجب است تا هر وقت خانه ات آتش گرفت با لباس تنت و دمپایی پناهت بدهد. هر وقت از مدرسه برگشتی و مادرت قهر کرده و رفته بود، بدانی کجاست. کسی که بلد بود  هر جمعه دلگیر دهه شصت را با ماکارونی یا شامی نون  شاد کند. بافنده ژاکت های لانه زنبوری.  او به تنهایی  نصف فامیل ما بود. بلکه بیشتر.او همان کسی است که در فیلمهای وسترن دیده ایم چطور تیرها را با دست خود از بدنش بیرون می کشد و چاقوی گداخته را روی حفره های زخم میگذارد تا زنده بماند.

فردا روز خاکسپاریست.حالا فهمیدی گنجها چطور در زمین پنهان شده اند؟