امروز مدرسه بینظم بود. تو بزن ، من بدار. دو تا از معلمها اومیکرون گرفته و در خانه مانده و بچهها طبقه دوم را فتح کرده بودند.آبکناری جلوی آینه قدی کلاس خیاطی ،نوک دماغش را با انگشت بالا داده و نیمرخش را به دوستش نشان میداد. صدای ناظم میآمد: ماسکتو بزن دختر! ... ساعت اول دو تا را از کلاس انداختم بیرون. زنگ سوم دخترها را در حیاط به صف کردند و زنگ انقلاب نواخته شد.مدیرچادرش را دور کمر نگهداشته و دوان دوان از معاون پرسید چهل و سومین سالگرد است یا چهارمین؟ معاون با انگشت حساب میکرد. معلم زبان گفت سومی تمام و چهارمی شروع شده. دفتردار گفت نه خانِم! ... شکارسرایی شعری از اینترنت برداشته بود پر از صنعت خاشوالیسی. معلم ریاضی لب میزد: بگذرد این روزگار تلختر از زهر و سرش را به علامت تایید تکان میداد. مدیر از پشت میکروفن اعلام کرد اسامی دانشآموزانی که دیشب در مراسم مسجد حاجحسنخان با پوشش مناسب حضور داشتند یادداشت شده و هم به نمره انضباطشان اضافه میشود و هم به قید قرعه بهشان جایزه تعلق میگیرد. هر بچهای هر چیز که خواند تهش بلند گفت: صلوات.. صف بیشتر تمایل داشت کف بزند تا اینکه صلوات. مدیر دوباره پشت بلندگو اعتراض کرد صلواتها جمیل یا جمیع نیست! و باز اشارهای به نمره انضباط کرد. بهاران خجسته باد پخش کردند و ته صف شروع کرد به رقصیدن.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۰ ساعت توسط میم
|
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك