چند روز است اخلاق آسمان شده مثل مردی که زنش باهاش قهر کرده رفته. نه بارانی نه آفتابی،بق کرده و نه ریشش را می‌زند نه حمام می‌کند.کار نداریم.
صبح چارنفری رفتیم حاجی‌بِکنده. اول سری به باغچه زدیم. چند ساقه گل سرخ در خاک فرو کردیم. آب نهر بالا آمده بود و گاو اسرائیلی جرج ششم، برگهای لای پرچین را می‌چرید. دو هفته پیش با زنش آشنایی به هم رساندیم. همان وقت محدوده زمین‌هایشان را نشانم داد. دست چپش را طوری حرکت داد که از زیر چکمه لاستیکی من تا آن دور‌ها و بخشی از آسمان و خورشید را شامل می‌شد. همه آن درختان صنوبر و شالیزار و خانه قدیمی و تیلمار و آن بند رخت و نهر و جلگه دلگشا را. هفته پیش هم چند ته‌بشقابی از درخت حیاطش چید و به حالتِ داشتم رد می‌شدم بهمان داد که من هم می‌گویم دارابی،شما هم می‌گویید دارابی ؛ اما مزه جان می‌داد. طی این دو هفته هم هر بار که برای وجین رفتیم از دور دستی برایم تکان داد که خودش دو رج دوستی‌مان را بالا برد. بعد رفتیم ساحل.
باد شب گذشته چند آلاچیق را واژگون کرده بود.دریا ناآرام و کافه‌های ساحلی همه بسته بودند. چند سگ لاغر گر مشغول گشت‌زنی. دورتر دو جوان با ماشین‌های سواری در حاشیه ساحل به سرعت می‌راندند و شیرین‌کاری می‌کردند. دو دختر هم در قایق شکسته عکس یادگاری بی‌حجاب می‌انداختند. مرد باقالی‌فروش دو بار اعلام کرد : داغه باقالی.. پخته باقالی... چندان هم اصراری نداشت. شاید او هم با زنش قهر کرده و به گاری باقالی‌اش پناهنده شده بود. حقم داشت. آدم با آن یال و کوپال که می‌توانست یکی از گنده‌لات‌های پلِّ‌عراق باشد، باقالی گلپر بزند؟ کسی هم نباشد بخرد؟ از قدیم هم گفته‌اند ده من باقالی را پختند یک نخود روغن داد.