امروز یکی از دخترها قرص برنج آورده بود مدرسه که بدهد به همکلاسی‌اش. نفر سوم فهمید و مخفیانه از کیفش برداشت و تحویل مدیر داد. مدیر داشت فلافل می‌فروخت. قرص را در جیب گشادش انداخت و رفت به آبدارخانه و مدتی روی صندلی ارج قدیمی نشست تا در مه غلیظی فرورفت. بعد یکی از دانش‌آموزان کلاس دهم آمد و اجازه خواست زودتر برود خانه چون خانواده نامزدش برایش "یلدایی" گرفته‌اند و لابد باید برود آرایشگاه چسان فسان کند.
همراه باد گرم به رشت رسیدم. قنادی سهیل قیامت بود. زنی با دوستش صحبت می‌کرد و بلند می‌خندید، چقدر عجیب! خوشبخت بودم و کیک کوچکی به من رسید. وقتی به خانه آمدم میچکا هنوز خواب بود و کولی با زیرپوش رکابی و شلوار گرمکن، تن‌تن تماشا می‌کرد. پرسیدم چرا بلوز نپوشیدی؟ گفت بابا هم نمی‌پوشه. مقنعه‌ام را در سبد لباس چرک انداختم. انفجاری در اعماق زمین اتفاق افتاده بود و خیابان‌ها شکاف برمی‌داشت و ماشین‌ها و آدم‌ها را می بلعید. تن‌تن و سگش وحشت‌زده در حال فرار بودند. انگار کسی قرص برنج به خورد زمین داده بود.
باد گرم سرشب خوابید. صدای رفتگر از کوچه می‌آمد: یلداا... یلداا.... هندوانه را قاچ زدم و مثلث‌های ناهماهنگی بریدم. متساوی‌الساقین، بعضی قا‌ئم‌الزاویه. کولی دو تکه را برداشت و مثل صفحه چهل کتاب ریاضی ، شباهت و تفاوت مثلث‌ها را به من گوشزد کرد. بعد پرسید: چرا آقاهه داد میزنه آشغااال... آشغااال؟! پوست هندوانه را ببریم بهش بدیم؟... پول نقد نداشتم. گفتم نه.

یلدانگاری