در تله پتوبافیام. طرحواره پتو ... و هفبیجار و کتاب نیمهکاره و ورقههای تصحیح نشده. پر کردن فایلهای صوتی و موجه کردن غیبت دانشآموزانی که مادربزرگهایشان آنلاین مردهاند.
عزیز گفت:اینهمه بار خر را میخواباند. چرا خودت را خسته میکنی؟ پتو را بنداز وقتی دیگر.
گفتم میترسم همینطور بماند کنج خانه و پیر شوم و نتوانم ببافم.
گفت: آئووو...
بعد فکر کردم به آن زمستانها. پتوهایم چه کسی را گرم خواهد کرد؟ او میفهمد که برای هر دانه از هر رج یک دم و بازدم رفته است؟ می فهمد هر پتوی دستباف یک آغوش گرم است و روزی زنی کلاف هایی را که مثل تخمکهای رها شده ، در کیسههای حراج پاساژ آرسن تلنبار شده بودند زیر و رو کرد و تعدادی را برداشت و دور انگشتانش پیچید و گره زد و قلاب گرفت و چه ساعتهای بیشمار کلافها گرد خود چرخیدند و فصلها پدید آوردند و برگها خزان کردند و نشاء کاهو سبز شد؟
عزیز توی تراس، بوتههای جوانهدار سیر را در خاک پهلوی گلدانها فرو میکرد.
گفتم : عزیز میدانی هرچه بکاری سبز میشود الا آدم؟... با خنده گفت: آئووو ، اَ حرفان چیه گولِ پامچال؟!
برایش چای ریختم با دو تکه حلوای ضیابری پاره پوره گذاشتم روی میز و نشستیم به کالِگب.
شب که همه خوابیدند و زمین برگشت سر جای اول، ورقههای کلاس ۰۵ را تصحیح کردم و باز مشغول پتوهایی شدم که پیش از مرگ باید بافت. موتیف چهل و هفتم.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك