گفت شوپاج ها کار نمی کنند و حمام شده زمهریر،کی می آیی؟ صبح پنجشنبه راه افتادیم. میچکا نیامد اما کولی زودتر از همه نشست روی صندلی عقب و وقتی کوله مدرسه را کنارش جا دادم گفت که عجب بچه بدبختی است. وقتی رسیدیم هنوز زیر کتری خاموش بود. مامان پرسید چرا آن یکی برّه ام را نیاوردی؟ گفتم او دیگر بزرگ شده و دولت تعیین می کند. بعد هم گفت که ارواح بابات دیگر توان بلند کردن کتری را ندارم. خودت صاحب اختیاری ، هر چه خودتان دوست دارید برای ناهار بپز،خیلی تمام است کفال نخوردیم. جانونی هم کپک زده بشور.

پیش از ظهر شوفاژکار آمد با جعبه مهمات ، بی ماسک. مامان گفت شب جمعه است، دو تا کفال اضافه تر سرخ کن نیت پدرت بده این مسلمان بخورد. مسلمان تا غروب مبارزه کرد و آخرش گفت می روم اگر ایرادی دیدید خبرم کنید. مامان هم گفت گلویش را رها کن ،وقت تریاکش گذشته! پرسیدم از کجا فهمیدی؟ گفت من که مثل شما عقلم در ماتحتم نیست، و رفت وضو بگیرد.
با میم کوچک دوتایی رفتیم سرخاک. سلام مامان را رساندیم ، میم نشست. آن طرف تر زنی برای برادر جوانش مرثیه می خواند و نفرین می کرد در خانه فلانی جوانمیری بیافتد. دو نفر داشتند گوشه حیاط تکیه قبر تازه ای می کندند. یکی که لاغرتر بود آمد جلو و آشنایی داد. گفت پسرخاله پدرت هستم و قبرش را هم خودم کندم... تشکر کردم.