میچکا معمولا تا لنگ ظهر میخوابد اما سیفیده کولی کله سحر بیدار است و چای شیرین میخواهد. بعد از چای خانه را سپردم به پسرک و رفتم اداره پست تا تاییدیه کد پستی بگیرم برای ضمانت وام خانم گاف. خانم گاف که بیشتر دندانهای آسیابش را از دست داده برای سومین سال متوالی تلاش می کند پسرش در کنکور پزشکی موفق شود. در کوچه باد از روبرو می آمد. کارگری از بالای ساختمان چیزی گفت. گربه ای از فنس بالا رفت. چند جوان در حال معامله لپتاپ دست دوم پشت ماشین بودند و دختر نازکی هم کنارشان ایستاده بود. راننده تاکسی از جمع پرسید آیا رای پنسیلوانیا شمرده شده؟ زنی که پشت من نشسته بود گفت هنوز نه ولی بایدن جلوست. راننده آهی کشید و پشت چراغ ایستاد.

پست شلوغ بود. زنی با مرد پشت باجه کل انداخته بود. دعوا سر عدالت بود. نمیدانم هوای سالن غبار داشت یا آدمها کدر شده اند این روزها. زنها با مانتوهای بلاتکلیف و شلوارهای نه کوتاه نه بلند. دختری که موهای بلوندش از زیر شال به اطراف ریخته بود روی نیمکت مشترک پاهایش را تکان میداد، گفتم نکن، پاشد رفت روی نیمکت جلویی نشست و جایش را به پسری داد که در موبایلش صفحه قرمز بورس را انگولک میکرد. سی نفر جلوتر از من بودند. ماسکم را بالاتر کشیدم و رفتم به کتابفروشی بدر سابق، آن سمت خیابان. چند جلد کتاب تن تن برای کولی برداشتم و به جلد کتاب "چرا فیلسوفان نمی توانند بخندند" لبخند زدم. این بار وقتی از پله های پست بالا می رفتم یک مامور انتظامی با تب سنج ایستاده بود.لبه مانتوی سبزرنگم را روی هم انداختم مثل آخوندها و با فاصله از کنار آدمها رد شدم. زنی که بر سر عدالت دعوا میکرد هنوز ایستاده بود. یک نفر سرفه کرد، ده نفر برگشتند به سمت صدا. برگشتنه کرایه دو نفر را دادم گرچه مسافری هم در خیابان نبود. راننده به پیرمرد کناری گفت  آخوندان چی شانسی دارن برر! پیرمرد کناری گفت: اصلا ان مردک زمان کارتر مشاور امنیتی بو ، ان اشن ر باورد. 

برگهای خشک چنار روی مرکز اختلالات یادگیری می ریخت و اتوبوس خالی تربیت معلم را طواف میکرد. دستمال مرطوب و اسپری الکل روی جلد کتابهای تن تن کشیدم . کولی گفت که در را برای کسی باز نکرده و اندی پندی تماشا کرده و از پشت توری پنجره با گربه ها حرف زده تا من برسم. سه پیمانه برنج شستم. تکه های مرغ را در روغن انداختم و درس جدید را دانلود کردم. داس، اسب.