کولی مشق می نوشت. بابا ادب داد. تلفن زنگ زد. مامان لابد با کمرخمیده و پیراهن کودری پسته ای پشت خط گفت که ابن ملجم خانه خاله را تحویل صاحبش داده و اثاثش را جمع کرده و خاله را گذاشته لای پتو روی صندلی عقب تاکسی و فرستاده خانه گاره گاره. گاره گاره خاله را بغل زد برد داخل و زن ترک او بلافاصله مامان را خبر کرد. مامان گفت "ترکه زنا" هم حوصله خاله را ندارد.
نمیدانم ابن ملجم از چند سالگی در خانه خاله اقامت داشت. شاید از یازده سالگی. یک روز پدرش او را همراه گونی برنج آورد به شهر و گذاشت در خانه خاله و مختار سمپاش تا درس بخواند. خاله ابن ملجم را در مدرسه ای که شاید حیاطش با سنگهای حاشیه هراز مفروش بود ثبت نام کرد.در خانه خاله بچه های زیادی درس خواندند. من، فاطمه، داوود، میم کوچک، احتمالا گاره گاره، و طولانی تر از همه ابن ملجم. آنقدر ماند تا رفت دانشگاه و بعد آمریکا و بعد برگشت و در همان روزهایی که مداد لای انگشت من می گذاشت خاله به خواستگاری یکی از دخترانی که عکسشان روی جلد مجلات زرد آمریکایی داخل کمد بود رفت و ابن ملجم داماد شد.خاله خانه اش را بعنوان هدیه ازدواج به ابن ملجم داد.
عصر همخانه و کولی مراقب بابا بودند. من و مامان به خانه گاره گاره رفتیم. "ترکه زنا" آمد تا ایوان به استقبال. حیاط پر از گل بود و درخت مرکبات. خاله را نشانده بودند روی پتو گوشه هال جلوی تلویزیون چهل و دو اینچ. خاله از تلویزیون و حتی از الکتریسیته متنفر است. بعد دو خواهر پیر گریه کردند و "ترکه زنا" برایمان چای و کشمش سبز آورد. من ماسکم را محکمتر کردم. گاره گاره که نمی توانست از چشم و ابرویم تشخیص بدهد میم هستم یا سین، ماجرا را از اول تعریف کرد و همچنان که شلیل سفید میخورد از من خواست مامان را راضی کنم بعنوان تنها ورثه خاله شکایت کند و خانه را پس بگیرد. مامان دو بار عذرخواهی کرد که مجبور است برود توالت و آخر سر گفت که ابن ملجم سید است و من از جد او میترسم. بعد ما برگشتیم خانه. بابا اشاره زد بیا بنشین همین کنار. گفت مراقب کولی باش، چون تنهاست. بره تنها را گرگ میخورد. ما چون تعدادمان زیاد بود گرگ حریف ما نبود. اما گرگها وقتی کسی را تنها ببینند معطل نمی کنند. یک وقت میبینی پرید بازویش را گرفت، و در همین حال با دستهای چاق و پر از لک و پیس خود بازوی چپ مرا طوری محکم گرفت که دستش لرزید. پرسیدم گرگ کجاست بابا؟ اشاره کرد به مبلی که نزدیک پنجره بود گفت آنجا نشسته. سررسید را باز کردم و در صفحه ای با خودکار آبی نوشتم اینجا خانه است. گرگ در کوه و جنگل است. خانه گرگ ندارد. خودکار را از من گرفت و در صفحه مقابل نوشت: گرگ اجل یکایک ازین گله می برد، وین گله را بین که چه آسوده می چرد. بعد امضا زد و تاریخ. چهار هشت هزار و سیصد و نود و پنج!
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك