خاله حالش بد است. یک سال است دارد می میرد و جثه کوچک فرسوده اش عجیب مقاومت می کند. مثل چرخ خیاطی جوکی مامان. با این حال نگران مردن نیست. نگران بعد از مردنش است. به دختر عمو ساره گفت من که بچه ندارم تا مجلس عزای مرا گرم کند، وقتی مردم چطور برایم گریه می کنی؟ دخترعمو ساره شروع کرد به سوگواری. خاله هم برای خودش اشک ریخت.نه برای مرگش، برای زندگی اش. این روز ها بهش می گویند زندگی نزیسته. قبرش هم در قبرستانی خارج از شهر و پای درخت کاج است. یک کنج خلوت که با شخصیت اسکیزوییدش همخوانی دارد. مامان اما می گوید حیاط امامزاده ابراهیم بهتر است. چون یک در بهشت به امامزاده ابراهیم باز می شود.