مهمان داریم. برادر همخانه و اهل بیتش.مادرزنش هم آمده. پیرزن دایم حس شرمساری توی چهره و گردنش می چرخد و هر چند دقیقه عذرخواهی می کند که برای او هم چای آوردم یا رختخواب پهن کردم یا جانماز گذاشتم روی میز. دو ماه پیش شوهرش مرد. وقتی از حاجی اش حرف می زند آدم خیال می کند حاجی الان از توالت درمی آید و می نشیند کنارش. پیرزن پیراهن قرمز پوشیده. یا مرگ را باور نکرده یا زندگی را.
همه چیز را انداختم کنار. موسیقی و خوشنویسی و کتاب و بافتنی. شدم یک آدم بی همه چیز. کولی را بردم اندازه هایش را برداشتند برای لباس پیش دبستانی. در دل من هم چیزیست درخشانتر از یک بیشه نور. دلم باد کرده.
طبقه سوم امشب جشن تولد دارند. ساعت یک بعد از نیمه شب است. زنی آواز می خواند. یک ترانه از هایده. نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس میخوام. پس واسه چی می خواهی؟ آدم هیچوقت نمی فهمد چه می خواهد. چون دلش از مشتش بزرگتر است. حالا مشغول خواندن یک ترانه حسرت بار دیگرند. آدم است دیگر، آه و دم.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك