چطور می شود انتظار داشت آدم در این سه انگشت جا روی صفحه موبایل ذهنش را باز کند ببیند چیزی برای نوشتن دارد یا نه؟! نمی شود. یبوست می گیرد. 
ظهر عزیز آمده بود برای نظافت. گل آورده بود. گل سیب و شمعدانی پیچ و موسی در گهواره. موسی کوچک بود و کنار گلدان کوچکی جا شد. گفتم عزیز خودت گلی که! گفت بجاش به من لیلیوم بده. بعد یک نگاه خریدار به بنفشه های آفریقایی انداخت. پیرزن همسایه به گربه های بالای دیوار غذا میداد. گربه خانگی اش هم مثل شازده ها کنارش ایستاده بود و به ملت گربه ها نگاه می کرد که به زور خودشان را روی لبه باریک دیوار جا داده بودند و با چرخش ناشیانه یکی، سه گربه سقوط می کرد. پیرزن غذا را گذاشت پشت کولر و به گربه ای که جلوتر ایستاده بود گفت: تانی بایی؟ 
عزیز دوباره آمد توی تراس و پرسید لیلیوم کی پاجوش میزند. گفتم بهار. گفتم قرار است خانم احدی بهم یک جور گل سوسن بدهد.پرسید گیرانه؟ گفتم نه پولی نیست. پرسید هتو مجانی؟ گفتم بله. چون مادرخوانده گل سوسن است و باید جلوی انقراضش را بگیرد. 
چای گذاشتم روی میز با نان کوهی. عزیز چای را خالی کرد توی نعلبکی و مثل چرثقیل از بالا نعلبکی را بلند کرد. پرسیدم اتاق میچکا را تمیز کردی؟ گفت آره هیچ حواسش نبود، سرش تو گوشی بود، نفهمید من تو اتاقم. کولی گفت منم وقتی مشغول بازی ام شورتم را نم میزنم.