پسرم،یک سال از آخرین شبی که من و ساک آبی شامل یکدست لباس نوزاد و یک بسته پوشک و دستمال و پتو گوشه اتاق خواب به انتظارت نشسته بودیم گذشت. یک سال از صبح اول فروردین که در اتاق سرد و ترسناک زایمان بیمارستان آریا سپری شد گذشت. و لهجه مشهدی مردی که برای آرامش من در آن اتاق، شعر پوریای ولی میخواند.  من در آن لحظه آشنایی مان که صورت کوچک تو را پیچیده در پارچه سبز نشانم دادند جا مانده ام.در اولین مکیدنت.اولین صدایی که از تو شنیدم. چقدر ترسیده بودم وقتی به طرف اتاق سبز می رفتم.چقدر قوی بودم وقتی فقط چند دقیقه بعد تو را در آغوش گرفتم. پسرم، دنیا جای خوبیست چون هنوز بچه ها به دنیا می آیند. ما سه نفر همیشه منتظر آمدنت بودیم. چه به موقع آمدی عزیزم. من با تو دوباره جوان شده ام. مادری را جور دیگر فراگرفته ام. تراس خانه منظره دل انگیزتری دارد وقتی لباسهای تو از بند رخت آویزانست.آشپزخانه با قاشق های رنگی و قوطی سرلاک و ظرف لعابی سوپ تو شاد است. امشب در اولین سالگرد تولدت آرزو میکنم طبیعت بتواند قلبم را بخواند و برایت همان کند.  دوستت دارم و هر سال فروردین را به یمن آمدن تو جشن خواهم گرفت.