بچه روی پاهایم خوابیده. به عمه جون فکر می کنم که دیگر نیست. دلم برای شنیدن سکوتش تنگ می شود. برای زمانی که روی صندلی نهارخوریمان نشسته و چای و کوکی نوشین میخورد. برای اینکه دیگر کسی نیست مرا برارزاجان صدا بزند. دیگر به آن ییلاق سرد نخواهم رفت و از کندوهای شوهرعمه عسل نخواهم خواست. مامان گفت آن عسل بعد از عمه ات دیگر برای ما زهر ذات­الجَنب است. گو اینکه همچه زهری اصلا وجود ندارد. من یک آدم خاطره­باز  هستم. در دورترین خاطراتم هم عمه فرنگیس همیشه زنی آرام و صبور است و من خیال می کنم آرامش و کم حرفی ام را از او به ارث برده باشم. یکی از همین روزهای تب­دار تیرماه چهار نفرمان به خانه جدید عمه فرنگیس در آرامگاه روستا خواهیم رفت. چطور میشود به شوهرعمه تسلیت گفت وقتی پای پنجره ای که به سمت کوه های پوشیده از جنگل لاریجان باز است نشسته و زانوهای لاغرش را بغل زده و دلش هیچ چیز نمی خواهد.