حالا دیگر تمام مدت نشسته درس میدهم. شکم برآمده ام را پشت میز مخفی می کنم تا دخترها لگد انداختن های بچه را نبینند. هر روز لقمه نان و میوه با خودم میبرم. هیچوقت در عمرم اینهمه به تغذیه ام فکر نکرده ام. صبح ها به محض رسیدن ،پیش از آنکه از ماشین پیاده شوم قند بعد از صبحانه ام را اندازه می گیرم و دیگر به زحمت روی ران هایم جای سالمی برای تزریق پیدا می کنم. نشستن در چاله ی مبل های زهوار دررفته  دفتر مدرسه که موقع برخاستن باید یک دست را زیر شکم و دست دیگر را بر دیوار حایل کنم عذاب آور است و همکارانم اگر بخشنامه تازه ای در مورد کلاس های ضمن خدمت یا کسر حقوق یا وام ضروری نیامده باشد ، حاملگی ام موضوع بحث همیشگی شان است. گاهی در راهروها دخترها لقمه غذا یا یک مشت برنج سرخ کرده که خیال می کنند عطرش به من خورده تعارفم می کنند یا می دهند دست ناظم برایم بیاورد.

میچکا آدم دیگری شده. هرگز او را اینهمه عاطفی و حمایتگر ندیده بودم. روزی چند نوبت با شکمم حرف میزند. می بوسدش. برایش آواز میخواند و در حالیکه چشمهایش را می بندد گوشش را می چسباند تا صدای ضربان قلب یا تکان خوردن ها را حس کند. عکس های سونوگرافی را لای کتاب هایش می گذارد یا می چسباند به آینه و پول توجیبی اش را کنار می گذارد برای بچه کفش و جوراب بخرد. در گوگل دنبال تصاویر جنین در هفته های مختلف می گردد و رشد در هر هفته را می پاید.

فصل صید و شکار است. بازار پر شده از ماهی سفید و اردک ماهی و کفال و مرغابی هایی که تیر خورده یا به تور افتاده اند. در رستوران ها خوتکافسنجان پرفروش ترین غذایشان است که با ترب سفید سرو می شود. هنوز از سرما خبری نیست و تنها پیش قراول زمستان وانت های هندوانه چابهار است که برای یلدا فروخته می شود. ده کیلو انار ترش فریز کرده ام. هشت کیلو شور انداخته ام و مشغول پس انداز اردک و مرغابی ام برای ایام زایمان که هنوز نمیدانم چه کسانی میهمان خانه ام خواهند شد. در این میان من گم شده ام و دیگر نه کفش هایم نه لباسهایم نه کلماتم ،مرا به خود راه نمیدهند.